گنجور

 
فضولی

کرد عشق ای خون دل در کوی او رسوا مرا

جامه پوشان که نشناسد کسی آنجا مرا

چند در کوی تو باشد همنشین من رقیب

برق آهم کاش یا او را بسوزد یا مرا

کلخنی شد منزلم بی آتش رخسار او

عاقبت بنشاند بر خاک سیه سودا مرا

وعده قتلم نمی یابد وفایی زان پری

این تغافل می کشد امروز یا فردا مرا

یار شمع مجلس هر بی سر و پا می شود

چون نسوزد آتش غیرت ز سر تا پا مرا

شمع هم می گرید از بی همنشینی شام غم

نی همین کشتست درد بی کسی تنها مرا

ترک ذوق عاشقی کردم فضولی بعد ازین

نی مرا ذوقیست دنیا را نه از دنیا مرا

 
sunny dark_mode