گنجور

 
خاقانی

از روی تو فروزد شمع سرای عیسی

وز عارض تو خیزد نور شب تجلی

ای صید دام حسنت شیران روز میدان

وی مست جام عشقت مردان راه معنی

آتش پرست رویت جان هزار زردشت

بستهٔ صلیب زلفت عقل هزار عیسی

رضوان به روی تو دید این تیره خاکدان را

گفت اینت خوب جائی، خوشتر ز خلد ماوی

هر دل که رفت نزهت در باغ زلفت آرد

دارد چراگه جان در زیر شاخ طوبی

ای بی‌نمک به هجران خوش کن به وصل عیشم

دانی مزه ندارد بی‌تو ابای دنیی

با من که هست جانی مانده ز دست قهرت

در پای تو فشاندم، کردی قبول یانی

خاقانی از دل و جان برخی روی تو شد

گرچه ز وصلت او را دولت نداد برخی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

شاها به خدمت آمد فرخنده مهرگانی

وز فرخی و شادی آورد کاروانی

گر جشن مهرگان نیست امروز پس چه باشد

از عدل توست ما را امروز مهرگانی

دیدار توست ما را روشن چو آفتابی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مجیرالدین بیلقانی

صبح است و باده حاضر می ده که کم در افتد

وقتی بدین لطیفی کاری بدین تمامی

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مجیرالدین بیلقانی
سلمان ساوجی

برخاست رای هندو از ملک شام بنشست

سلطان نیمروزی در چین پادشاهی

ناصر بخارایی

از من به شام هجران باقی نماند چیزی

اما به روز وصلت دارم هنوز باقی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصر بخارایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه