گنجور

 
افسر کرمانی

زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،

بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست

هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را،

با سنگ عشق و دشنه حسرت، شکست و بست

رستم، یکی کمان غمم را نمی کشد،

زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست

بهر نثار خاک قدومت، دلم دو نیم

نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست

عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل

هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست

هر صید را امید رهایی بود ز بند،

صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست

افسر، که رستگار بد از قید عمر و وزید

از دام زلف و از شکن دلبران نرست