گنجور

 
افسر کرمانی

بی زلف تو، چون قرار ما نیست،

جز شام به روزگار ما نیست

چون زلف تو، در رخت، فروغی،

با بخت سیاه، کار ما نیست

تن پروری و خودی ستودن،

در عشق بتان، شعار ما نیست

شب نیست، که آفتاب تابان،

همخوابه زلف یار ما نیست

دل پیش تو و عنان شوقش،

دانی که به اختیار ما نیست

بردم دل و جان، نثار رویش

گفتا: دل و جان نثار ما نیست

یک صید ضعیف تر ز افسر،

در حلقه شهسوار ما نیست