گنجور

 
افسر کرمانی

ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست

می‌نماید کز طلب، اندر دل‌آزاریت هست

فصل گل بی‌مِی نشاید زیستن ور نیست زر،

هشت باید در گرو، تا دلق و دستاریت هست

بر جفای باغبان بی‌مروّت صبر کن،

ای که در پای دل، از بستان گل خاریت هست

نه همین باشد مشوش خاطر ما، زآن دو زلف

زاین قبیل آشفتگان، در زلف بسیاریت هست

گفت با من، یار من دی، لیک با غنج و دلال

عشق را گر، جان آگه قلب هشیاریت هست

زلف دارم چون عبیر و چهره، چون مهر منیر

با عبیر و با منیرت، گر سر و کاریت هست

گفتمش، من برخی آن زلف و رویم گر تو را،

از دل من ننگ و از دیدار من، عاریت هست

می بباید داد، عزّ و جاه و عقل و دین و دل

ای که در دل همچو افسر، شوق دیداریت هست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

می‌نماید چند روزی شد که آزاریت هست

غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست

چونی از شاخ گلت رنگی و بویی می‌رسد

یا به این خوش می‌کنی خاطر که گلزاریت هست

در گلستانی چو شاخ گل نمی‌جنبی ز جا

[...]

شیخ بهایی

مینماید چند روزی شد که آزاریت هست

غالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست

در گلستانی نمیجنبی چو شاخ گل جای

میتوان دانست کاندر پای دل خاریت هست

چاره خود کن اگر بیچاره سوزی همچو تست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه