گنجور

 
افسر کرمانی

آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیری

آرد به دوستداران پیغام دلپذیری

ای بوی آشنائی از کوی کیست کائی

خود نکهت بهشتی یا نفحه عبیری

آوخ که خانه دل در عشق خوبرویان

چون کشوری است کاو را ویران کند امیری

دام بلا چه حاجت در راه ما نهادن

تاری ز زلف بگشا گر می‌بری اسیری

ما خود پذیره هستیم تا جان دهیم لیکن

تو خود ز بس تکبّر از ما نمی‌پذیری

گفتی که گیرمت دست چون اوفتادی از پای

اینک ز پا فتادم، دست از چه ام نگیری؟

افسر نوای عشقش در گوش جان اثر کرد

زآن بیخودانه هر دم بر می‌کشد صفیری