گنجور

 
افسر کرمانی

نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندی

که زآن سپند شراری به جان خلق فکندی

ز طرّه رشته و بندم، منه بپای که اینک

خود آمدم به کمندت، چه جای رشته و بندی

بتا، ز عارض نیکو، ادیب ماه تمامی

مها، ز قامت دلجو، فریب سرو بلندی

ندیده سرو بروید کسی، ز خانه زینی

ندیده ماه برآید کسی به پشت سمندی

نه ماه را به رخ از ابروان کشیده کمانی

نه سرو را ببر از گیسوان گشاده کمندی

ندانمت ز چه جنسی، نه از قبیله انسی

پری عیان نشنیدم، مگر تو پرده فکندی

دمی برافسر غمگین نظر فکن به عنایت

همی بقصد دل وی، پذیره تا کی و چندی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجوی کرمانی

چه کرده ام که بیکبارم از نظر بفکندی

نهال کین بنشاندی و بیخ مهر بکندی

کمین گشودی و بر من طریق عقل ببستی

کمان کشیدی و چون ناوکم بدور فکندی

اگر چو مرغ بنالم تو همچو سرو ببالی

[...]

فروغی بسطامی

دگر فرود نیاید سرم به هیچ کمندی

علاقهٔ تو خلاصم نمود از هر بندی

غمی نمانده مرا با وجود زلف تو آری

گزیده مار نلرزد دلش به هیچ گزندی

سری به تیغ تو دادم دریغ اگر نپذیری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه