گنجور

 
افسر کرمانی
 

ای لب لعل تو روح بخش مسیحا

وی به روان بخشی از مسیح معلاّ

زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی

خوب تر آید مرا ز شهد مصفا

خاک تو بر فرق، به که تاج به تارک

سر به سرای تو، به که پا به ثریا

مهر به من بنگرد به دیده حسرت

گر به تو باشد مرا نگاه چو حربا

رنج تو بر جان ما کم است و محقر

درد تو بر جان ما خوش است و مهنا

صبح وصال تو، بامداد همایون

روز فراق تو، شام تیره یلدا

از تو منور چراغ معنی هستی

وز تو مصوّر وجود صورت اشیا

دامن جاهت ز شرح و وصف منزه

پایه ذاتت ز چون و چند مبرّا

افسر و مدحت، زهی بزرگ جسارت

پشه و آنگاه، لاف عرصه عنقا