گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

ای به گلستان هزار نرگس شهلا

در گل گلزار عارضت به تماشا

لاله و گل از تجلی تو به خوبی

قمری و بلبل ز شوق تو به علالا

در رخ روز از رخ تو بارقه مهر

در دل شب از غم تو مایه سودا

عاشق بیدل ز شوق روی تو مجنون

کرده بهانه ولی محبت لیلا

عارض یوسف نموده لمعه رویت

زو شده مشعوف و زار عشق زلیخا

گاه در آئین عاشقی شده ظاهر

هم شده بر حسن خویش واله و شیدا

گاه به معشوق شیوگیست تسحب

هم بخود از ناز کرده غارت و یغما

عاشق و معشوق و عشق جمله خودی پس

هر نفس از یک لباس گشته هویدا

در دو جهان عاشق تو گشت چو فانی

ساز فنا هم به عشق خویشتن او را