گنجور

 
افسر کرمانی

چه خوش باشد شبی در سرزمینی،

به روز آریم با صبح جبینی

به زلف و چهره‌ات، یارا، که ما را

به غیر از این نباشد کفر و دینی

نمی‌دانم چه گنج است این محبت

که هر دل شد،‌ غم او را دفینی

قرین شو لحظه‌ای با من، که عمری

ندارم جز غم عشقت قرینی

به رغم اهل صورت، ز ابروی کج

به معنی قبله‌گاه راستینی

تو کز حور بهشتی نازنین‌تر

چه گویم آنچنان یا اینچنینی

مگر شور مگس را وانشاند

تو شکرلب بیفشان آستینی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

دلا تا نازکی و نازنینی

برو که نازنینان را نبینی

در این رنگی دلا تا تو بلنگی

نیابی در چنان تا تو چنینی

در آیینه نبینی روی خوبان

[...]

امیرخسرو دهلوی

سزد گر نیکویی در من ببینی

که خودکام و جوان و نازنینی

به گاه خنده چون دندان نمایی

مرا اندر میان چشم شینی

مسلمان دیدمت، زان دل سپردم

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه