گنجور

 
افسر کرمانی

یار ما، برماه از عنبر نقاب انداخته

ماه ما، سنبل به روی آفتاب انداخته

گر جهان در جام جم پیدا، مهم از لعل لب،

یک جهان یاقوت، در جام شراب انداخته

از لب چون سلسبیلش سوخت جانم، ای عجب

طرح آتش را، ز افسون اندر آب انداخته

ای بسا دل‌ها، که دارد پیچ و تاب از آن دو زلف

نه همین جان مرا، در پیچ و تاب انداخته

کوه صبر من، از آن موی میان، در التهاب

کوه را مویی عجب در اضطراب انداخته

اوج دانش را، عقابانیم اسیر زاغ زلف

زاغ را بین، پنجه در جان عقاب انداخته

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

آمد آن سرو سهی بر رخ نقاب انداخته

سایه شعر سیه بر آفتاب انداخته

بر کشیده لاله گلبوی را نیل صبوح

سنبل سیراب را در پیچ و تاب انداخته

عارضش غرق عرق از می ولی با رنگ و بوی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداخته

جعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته

سنبل زلفش پریشان کرده بر رخسار گل

بلبل شوریده را در پیچ و تاب انداخته

ساقی سرمست ما رندانه جام می به دست

[...]

جامی

ای ز سنبل خط تو برگل نقاب انداخته

زلف شبرنگت بر اوج مه طناب انداخته

جعدتر داری به رخ یا راقم خط لبت

شسته مشکین لیقه و بر آفتاب انداخته

از لبت دل در خیال آب حیوان تشنه ایست

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
هلالی جغتایی

چشم او می خورده و خود را خراب انداخته

تا نبیند سوی من، خود را بخواب انداخته

چیست دانی پردهای غنچه بر رخسار گل؟

جلوه حسن تو او را در حجاب انداخته

چون نگردد عمر من کوته؟ که آن زلف دراز

[...]

بیدل دهلوی

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته

کشتی ما را تحیر در سراب انداخته

با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم

عشق بر چندین تپش از ما نقاب انداخته

بر شکست شیشهٔ دلهای ما رحمی نداشت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه