گنجور

 
افسر کرمانی

تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام

پای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام

تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد

خنده بر روشنی صبح مصفّا زده‌ام

در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس

تیر بر مردمک دیده بینا زده‌ام

من که مستم ز لب لعل تو ناخورده شراب

روشن است آن که می از ساغر بیضا زده‌ام

گرچه در اوج غم عشق، کم از عصفورم

پر ز اقبال تو، بر عرصه عنقا زده‌ام

خون خورد قبطی از این غم، که من از سیل سرشک

نیستم موسی عمران و به دریا زده‌ام

ای که از لعل تو شد، گوهر نظمم جان‌بخش

دم روح‌القدس از نطق مسیحا زده‌ام

تا ز لعل لب تو، بر لب من رفت حدیث

می‌توان گفت که حرفی ز معما زده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

غوطه در بحر گهر ز آبله پا زده‌ام

در دل خاک قدم بر سر دریا زده‌ام

سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد

مشت خاکی است که در دیده دنیا زده‌ام

تا در فیض گشوده است به رویم توفیق

[...]

یغمای جندقی

تا ز مینای غم عشق تو صهبا زده‌ام

عقل را شیشه ناموس به خارا زده‌ام

از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب

تا به دست آمده بر گردن تقوا زده‌ام

می مسیحا و من غم‌زده رنجور مکن

[...]

فروغی بسطامی

دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌ام

دل سودازده را سلسله در پا زده‌ام

عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت

پی آن گوهر یک دانه به دریا زده‌ام

در بر غمزهٔ طفلی سپر انداخته‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه