لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
یغمای جندقی

تا ز مینای غم عشق تو صهبا زده‌ام

عقل را شیشه ناموس به خارا زده‌ام

از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب

تا به دست آمده بر گردن تقوا زده‌ام

می مسیحا و من‌ِ غم‌زده رنجور‌، مکن

عیب اگر دست به‌دامان مسیحا زده‌ام

کاکل و زلف بتان دوده جور و ستمند

به تظلم در این سلسله شب‌ها زده‌ام

آسمان‌! چند مرا شیشهٔ دل می‌شکنی‌؟

شرمی آخر مگرت سنگ به مینا زده‌ام‌؟

با لب و قد تو انصاف ز کوته‌نظری است

گر به غفلت مثَل‌ِ کوثر و طوبی زده‌ام

سبقتم بی‌جهتی نیست ز ارباب سخن

دو سه روزی است که گام از پی یغما زده‌ام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

غوطه در بحر گهر ز آبله پا زده‌ام

در دل خاک قدم بر سر دریا زده‌ام

سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد

مشت خاکی است که در دیده دنیا زده‌ام

تا در فیض گشوده است به رویم توفیق

[...]

فروغی بسطامی

دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زده‌ام

دل سودازده را سلسله در پا زده‌ام

عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت

پی آن گوهر یک دانه به دریا زده‌ام

در بر غمزهٔ طفلی سپر انداخته‌ام

[...]

افسر کرمانی

تا به دامان تو من دست تولا زده‌ام

پای بر اطلس و نه جامه خضرا زده‌ام

تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد

خنده بر روشنی صبح مصفّا زده‌ام

در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه