تا ز مینای غم عشق تو صهبا زدهام
عقل را شیشه ناموس به خارا زدهام
از پی میمنت عیش مرا تیغ شراب
تا به دست آمده بر گردن تقوا زدهام
می مسیحا و منِ غمزده رنجور، مکن
عیب اگر دست بهدامان مسیحا زدهام
کاکل و زلف بتان دوده جور و ستمند
به تظلم در این سلسله شبها زدهام
آسمان! چند مرا شیشهٔ دل میشکنی؟
شرمی آخر مگرت سنگ به مینا زدهام؟
با لب و قد تو انصاف ز کوتهنظری است
گر به غفلت مثَلِ کوثر و طوبی زدهام
سبقتم بیجهتی نیست ز ارباب سخن
دو سه روزی است که گام از پی یغما زدهام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن به عشق و غم خود اشاره میکند و از زخمهای روحی ناشی از آن صحبت میکند. او میگوید که عقلش را تحت تأثیر عشق قرار داده و در جستجوی خوشی، به می شراب روی آورده است. همچنین به امید رسیدن به آرامش و رهایی از رنج، به مسیح تشبیه میکند و از ظلمت و سختیهایی که به خاطر زیباییها متحمل شده، سخن میگوید. او از شکستن دلش توسط آسمان و همچنین کوتاهی نظر دیگران در قبال زیباییهایش گلهمند است و در نهایت به تجربیاتش در دنیای شعر و ادب اشاره دارد.
هوش مصنوعی: از شراب غم عشق تو تا حد زیادی intoxicated شدهام و عقل را مثل شیشهای شکسته بر زمین کوبیدهام.
هوش مصنوعی: به خاطر خوشی و سعادت، زندگیام را با نوشیدن شراب سپری میکنم، و اکنون که به این لذت دست یافتهام، تقوا و پرهیزکاری را بر گردن خود میگذارم.
هوش مصنوعی: ای دوست، بیخود نباش و مگو که من کمبودهایی دارم، چون من هم در این دنیای پر از درد، به مسیحی که مرهمی بر زخمها است، پناه آوردهام.
هوش مصنوعی: موها و زلفهای زیبارویان پر از درد و ظلم است و من در این شبهای طولانی به فریاد میزنم و از آنها شکایت دارم.
هوش مصنوعی: ای آسمان! چند بار میخواهی قلب من را بشکنی؟ آیا شرمی نداری که سنگ به ظرف نازک و زیبای من میزنی؟
هوش مصنوعی: اگر زیبایی و اندامت را با چشمپوشی و بیتوجهی بسنجیم، به نوعی نادانی دچار شدهایم، زیرا من بیدلیل به تو مانند کوثر و طوبی تشبیه کردهام.
هوش مصنوعی: من به هیچ دلیلی به دنبال یغما رفتهام، فقط به خاطر اینکه در دنیای شعر و ادب قدم میزنم، چند روزی است که به این مسیر گام نهادهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غوطه در بحر گهر ز آبله پا زدهام
در دل خاک قدم بر سر دریا زدهام
سود من از سفر خاک، که چشمش مرساد
مشت خاکی است که در دیده دنیا زدهام
تا در فیض گشوده است به رویم توفیق
[...]
دست در حلقهٔ آن جعد چلیپا زدهام
دل سودازده را سلسله در پا زدهام
عشقم آتش زد و آب مژه از سر بگذشت
پی آن گوهر یک دانه به دریا زدهام
در بر غمزهٔ طفلی سپر انداختهام
[...]
تا به دامان تو من دست تولا زدهام
پای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام
تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد
خنده بر روشنی صبح مصفّا زدهام
در تو گر من نظری بنگرم از چشم هوس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.