گنجور

 
جویای تبریزی

از عاشقان چه گویم و صبر و توانشان

خندان بود چو لاله دل خونفشانشان

رفتم پی سراغ دل و دیده یافتم

در انتهای وادی وحشت نشانشان

عشاق را شکست غم از بس رسیده است

عقد گهر شده قلم استخوانشان

رسیده است به جایی عروج مستی من

که گشته درد می ناب گرد هستی من

هزار شکر که از فیض خاکساریها

رسانده است به معراج پایه پستی من

می شود سبز نهال سخن از جوی دهن

معنی تازه بود قوت بازوی دهن

شکوهٔ روی تو زینت ده لب گشت مرا

شد چو گل خون دلم غاره کش روی دهن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

گفتم گلست یا سمنست آن رخ و ذقن

گفتا یکی شکفته گلست و یکی سمن

گفتم در آن دو زلف شکن بیش یا گره

گفتایکی همه گره است و یکی شکن

گفتم چه چیز باشد زلفت در آن رخت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
عسجدی

کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسم

تا شد ز اشکم آن ز می خشک چون لژن

من کرده پیش جوزا، وز پس نبات نعش

اینهم چو باد بیزن و آنهم چو با بزن

ازرقی هروی

ای گلبن روان و روان را بجای تن

پیش آر جام و تازه کن از راح روح من

زان می که رنگ و بوی تقاضا کند ازو

د رکوهسار لاله و در باغ یاسمن

خمری که مشک خفته و بیدار در دو حال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
قطران تبریزی

تا باد ماه آبان بگذشت در چمن

شد زرد و پر ز گرد به اندر چمن چو من

چون تخته های زرین بر نیلگون پرند

برگ چنار ریخته از باد در چمن

بر شاخ نار نار کفیده نگاه کن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه