گنجور

 
قطران تبریزی

تا باد ماه آبان بگذشت در چمن

شد زرد و پر ز گرد به اندر چمن چو من

چون تخته های زرین بر نیلگون پرند

برگ چنار ریخته از باد در چمن

بر شاخ نار نار کفیده نگاه کن

چون صره دریده پر از گوهر و ثمن

سیب منقط آمد و نارنج مشگبوی

این جای لاله بستد و آن مسکن سمن

آن چون فشانده دانه یاقوت بر بلور

وین چون فشانده شوشه دینار بر سمن

اکنون بآفتاب خورد باده باده خوار

از بسکه باد سرد همی جسته بر چمن

از کوهسار حله ببر بر همی برد

بادی که برد تاختن از کوه تاختن

زاغ آمد و گرفت وطن در میان باغ

با درد و داغ بلبل بیرون شد از وطن

از درد هجر بلبل در باغ شاخ گل

پیرایه کرد پاره و افکند پیرهن

اندر فراق بیش کند ناله و فغان

هر کو روان بمهر کسی کرده مرتهن

بلبل گشاده است دهن در وصال گل

واندر فراق گل نگشاید همی دهن

من نیز همچو بلبل خاموش و خسته دل

آب از مژه گشاده و لب بسته از سخن

از آرزوی دیدن آن فتنه جهان

اندر فتاده سخت بهر گونه فتن

هر شب قرین مشتری و زهره داردم

آن ماه روی زهره رخ و مشتری ذقن

در چشم نم ز حسرت آن چشم پرخمار

جانم شکسته از غم آن زلف پرشکن

چون قد اوست راست مرا در هواش دل

چون عهدوی قویست مرا از هواش ظن

کردم فدای مهرش مهر هزار کس

کردم فدای جانش جان هزار تن

از جان خویش نبود هرگز عزیرتر

هست او مرا عزیزتر از جان خویشتن

عاشق بکام خویش نخواهد فراق دوست

کودک بکام خویش نبرد لب از لبن

گلنار و نار دارد بر نارون ببار

گلنار و نار طرفه بود بار نارون

نور است روی او همه چون چهره پری

وز ظلمتست مویش چون جان اهرمن

رضوان از آسمانش فرستاده بر زمین

تا شادکام گردد از او خسرو ز من

فرخنده بوالخلیل که کردش خدای عرش

از انجم سعادت بر طالع انجمن

لفظش که در مناظره در ثمین بود

دری که هست جان همه عالمش ثمن

ندهند زر و سیم بمثقال دیگران

چونانکه بهرمان دهد او خلق را بمن

گر شاه خصم گردد بر شهر دشمنان

زیشان خبر بماند و ز شهرشان دمن

نا زنده زو بزرگی چون از خرد روان

پاینده زو ولایت چون از روان بدن

بر دشمنان چو سنگ کند در شاهوار

بر حاسدان چو خار کند حله عدن

با دست او چو قطره بود دجله و فرات

با تیغ او چو پشه بود پیل و کرگدن

تیغش بروز رزم خوردمی ز خون خصم

از کاس سرش کاس کند وز بدنش دن

چون صاحب فدی که کند جان همی فدی

آید بطبع از ملکش خوشتر از بدن؟

از شهر دشمنانش دائم خسک برند

در ملک دوستانش باشد در یمن

خصمان او زنند وز شمشیرش ایمنند

زیرا که هیچ زن نکشد شاه تیغ زن

با خیل او چو دشت بود چرخ تیزرو

با تیغ او چو موم بود آهنین مجن

چنگالشان ز سم و پلنگانشان ز میش

حصارشان ز چادر و مردانشان ز زن

از تیر دوک سازند از جعبه دوکدان

از پرش خوان طرازند از نیزه بابزن

هرگز دل ولیش نپردازد از نشاط

هرگز تن عدوش نیاساید از محن

گاه سخا نداند کفش خلاف وعد

وقت وغا نداند طبعش فریب و فن

در شهر دوستانش کساد آلت سلاح

در ملک دشمنانش رواج است با دخن

با تیغ او چو موم بود کوه آهنین

با دست او چو خاک بود زر بی سخن

آن را که بند جان فکند در چه نیاز

ار جود اوش بدهد مر مشتری رسن

پای عدوش نسپرد از تن ره نشاط

در حرب حاسدانش بود اژدها فکن

آن سر سوی سمک بود آن سر سوی سماک

در هر دو سر بعجز همی پیش ذوالمنن؟

ای روز بزم ناز فزا و نیاز کاه

وی روز رزم فتنه نشان و حصار کن

از تف تیغ گرد برآری ز رود نیل

وز خون خصم تو شده در بادیه لژن

بس ممتحن که گشت ز مهر تو کامران

بس کامران که گشت ز مهر تو ممتحن

تا نسترن نباشد بر رنگ ارغوان

تا ارغوان نباشد بر بوی نسترن

با رنگ ارغوان بر تو باد متصل

با بوی نسترن بر تو باد مقترن

عیدت خجسته باد ز غم جانت رسته باد

دشمنت باد درد و جهان بسته محن

 
sunny dark_mode