گنجور

 
جویای تبریزی

از سکوت افشای اسرار نهانی کرده ایم

عرض حالی با زبان بی زبانی کرده ایم

مغز جان ما نمک پروردهٔ عشق است عشق

عمرها در دولت او کامرانی کرده ایم

اینکه بینی گرد پیری نیست بر رخسار ما

خاک بر سر در عزای نوجوانی کرده ایم

ناله پردرد ما با گوش گلها آشناست

سالها با عندلیبان همزبانی کرده ایم

شهرت حسن ترا در پرده دارد غیرتم

بوی بیرون گرد گل را پاسبانی کرده ایم

جز جفا از مردم عالم نصیب ما نشد

هر قدر با خلق، جویا! مهربانی کرده ایم

پا به آرامگه عزلت اگر جمع کنم

خاطر خویش ز هر راهگذر جمع کنم

یک دهن خنده سرانجام نیابد از من

هر قدر غنچه صفت چاک جگر جمع کنم

آه ازین مقصد دوری که مرا در پیش است

چون درین فرصت کم، زاد سفر جمع کنم؟

من که پا در گلم از بار علایق چون سرو

دامن سعی چه بیجا به کمر جمع کنم

من که تخمی نفشاندم چه درو خواهم کرد؟

من که نخلی ننشاندم چه ثمر جمع کنم؟

قطرهٔ بحر وجودم گهر ناب شود

خویشتن را ز پراکندگی ار جمع کنم

خرم آن روز که از جوش ندامت جویا

قطرهٔ اشک پریشان و گهر جمع کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

روز خوش گشت و هوا صافی وگیتی خرم

آبها جاری و می روشن و دلها بی غم

باغ پنداری لشکر گه میرست که نیست

ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم

خاک هر روزی بی عطر همی گیرد بوی

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

قطعۀ مدح مرا چون دل و چون دیدۀ خویش

از پی فخر بدارند بزرگان عجم

پس من آری بتن خویش فرستم بر تو

مدح گویم که مگر مزد فرستی بکرم

تو بدینار کسان آب مرا تیره کنی

[...]

منوچهری

چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم

وندر آویخت به روده، بچگان را، به شکم

بچگان زاد مدور تنه، بی‌قد و قدم

صد و سی بچهٔ اندر زده دو دست به هم

قطران تبریزی

تا جهان از گل خرم شده چون باغ ارم

آهو ایمن شده بر سبزه چو مرغان حرم

از بر سوسن بین برگ گل زرد و سپید

چو پراکنده بمینا در دینار و درم

لاله و سبزه بهم در شده از باد بهار

[...]

امیر معزی

موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم

بوی ریحان و فروغ قدح و لاله به هم

همه جمع اند و به یک جای مهیا ‌شده‌اند

از پی عشرت شاه عرب و شاه عجم

رکن اسلام ملک شاه جهانگیر شهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه