گنجور

 
جویای تبریزی

به راه عشق در گام نخست از خود سفر کردم

به پا بیخودی این راه را مردانه سر کردم

نمی بینم عنان اختیاری در کفت ای دل

به کوی او مرو دیگر! تو می دانی، خبر کردم

گشودم نسخهٔ درد پریشان حالی خود را

به خون دل زبان مانند برگ غنچه تر کردم

سر و سرکردهٔ روشندلان گردیده ام جویا

به بزم عشق تا چون شمع ترک تاج و سر کردم