گنجور

 
جویای تبریزی
 

بود آسودگی در اضطراب از چشم بی‌تابم

چو نبض خسته دایم در طپش باشد رگ خوابم

مرا دل کندن از صهبا کم از جان کندنی نبود

در اعضا ریشه دارد از رگ تلخی می نابم

ز مستی رتبهٔ جمشید باشد بینوایان را

بود تختم بساط خاک تا در عالم آبم

ز جوش گریه در شبهای هجران چشم آن دارم

که چون خاشاک بردارد زجای خویش سیلابم

کنم بی شکرین لعل تو گر پیمانه پیمایی

رگ تلخی زبان مار گردد در می نابم

مرا یاد بناگوشی چنین در تاب و تب دارد

کمند صید دل گردیده جویا موج مهتابم