ندیدم در وطن روی نشاط آخر سفر کردم
بحمدالله دری جُستم چو خود را دربهدر کردم
غبار کعبهٔ مقصود تا کحلالبصر کردم
سراسر روی جانان بود بر هرسو نظر کردم
ز اکسیر غمی شد زرد رخسارم بحمدالله
که تعمیر خرابیهای خود با خشت زر کردم
دم مار است با زلف سیاه ای دل مکن بازی
علی الله اختیار خویش داری من خبر کردم
ز چشم خویشتن رشک آیدم بر دیدن رویت
ز غیرت در نگاه اولین خونش هدر کردم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها از سفر و جستجوی روحانی خود در وطن و کعبه صحبت میکند. او به دنبال شادی و نشانی از معشوق است. از غم و زردی چهرهاش سخن میگوید و به ساختن زندگی و رفع خرابیهایش با تلاش و اراده اشاره میکند. همچنین به خطرات عشق و غیرت در عشق اشاره دارد و از زیبایی معشوقش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: در وطن نتوانستم چهرهای شاد را ببینم و در پایان سفرم، با شکر خدا، راهی برای فرار از این وضعیت پیدا کردم و خود را از این بیقراری آزاد کردم.
هوش مصنوعی: غبار کعبهای که به عنوان مقصد و هدف من بوده، به مانند سرمهای برای چشمانم شده است. هر کجا که نظر انداختم، تمام چهرهی محبوبم را دیدم.
هوش مصنوعی: از درد و غم لکههای زردی بر روی چهرهام افتاده، اما خوشحالم که توانستم با استفاده از بهترین مواد، مشکلات و نقصهای خود را اصلاح کنم.
هوش مصنوعی: دیگر نمیتوان به زلفهای سیاه و فریبندهی عشق نزدیک شد؛ زیرا ممکن است به دامی گرفتار شوی. آگاه باش که قدرت انتخاب در دست خودت است و من به تو هشدار میدهم.
هوش مصنوعی: از تماشای چهرهات چنان به خود میباختم که از حسادت، خون دل ریختم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بسی منزل بریدم تا شب غم را سحر کردم
چو صبح از پا گر افتادم، به دامن راه سر کردم
به صحرا برد خوش خوش، خار خار داغ سودایم
مگر روزی چراغی از چراغ لاله بر کردم؟
ازان دردی که از خود هم نهان میداشتم عمری
[...]
رسید از دوست پیغامی که مستان را نظر کردم
شدم من مست پیغامش ز خود بیخود سفر کردم
چوره بردم بکوی دوست کی گنجم دگر درپوست
بیفکندم ز خود خود را رهش را پا ز سر کردم
چوجان آهنگجانان کرد وصل دوست شد نزدیک
[...]
به راه عشق در گام نخست از خود سفر کردم
به پا بیخودی این راه را مردانه سر کردم
نمی بینم عنان اختیاری در کفت ای دل
به کوی او مرو دیگر! تو می دانی، خبر کردم
گشودم نسخهٔ درد پریشان حالی خود را
[...]
دلی کز جور او خون شد زچشمانم به در کردم
برای راحت جان حزین فکری دگر کردم
نه چون بلبل به پای گلبنی روزی به شب بردم
نه چون پروانه با شمعی یکی شب تا سحر کردم
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم
چو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم
بت یاقوت لب، مانند صهبا کرد نوش جان
به جام از حسرت لعلش، هم از خون جگر کردم
نخواهد گشت طالع، آفتاب صبح امیدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.