گنجور

 
افسر کرمانی
 

قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم

چو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم

بت یاقوت لب، مانند صهبا کرد نوش جان

به جام از حسرت لعلش، هم از خون جگر کردم

نخواهد گشت طالع، آفتاب صبح امیدم

چو من، با مدعی از شام هجرش قصه سر کردم

اگر جولان کنم در عالم بالا، عجب نبود

خرد را ذره خورشید آن رشک قمر کردم

شبی یاد آیدم، کز آتش رویش چو پروانه

سراپا سوختم، تا عرصه بر شمع سحر کردم

چو دانستم که گردد تلخ کام، از قصه صبرم

سپردم جان شیرین و حکایت مختصر کردم

ثنای مدعی کردم، به شکر وعده وصلش،

چه نفرینی، که شب‌ها بر دعای بی‌اثر کردم

ز بس افشاند از هجرش، سرشک از دیدگان افسر،

ز سیل اشک، ملک شاه را، زیر و زبر کردم