گنجور

 
جویای تبریزی

بیدلی را که گلشن داغ و چمن هامون است

غنچهٔ گلبن امید دل پرخون است

بید بی سرو خوش آینده نباشد در باغ

آری آزادگیی لازمهٔ مجنون است

راستان را نبود ف رق زهم در باطن

مصرع قد تو با سرو به یک مضمون است

لخت خون از مژه دیدم که بدامان می ریخت

لیک از دل خبرم نیست که حالش چون ا ست

 
 
 
کاشی‌چینی - بازی جورچین ایرانی
خواجوی کرمانی

زلف لیلی‌صفتت دام دل مجنون است

عقل بر دانهٔ خال سیهت مفتون است

تا خیال لب و دندان تو در چشم من است

مردم چشم من از لعل و گهر قارون است

پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شود

[...]

فضولی

هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است

بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است

غم دل سوخت مرا پیش که آرم به زبان

قصه درد درونم که ز حد بیرون است

شده از ناوک آهم دل گردون مجروح

[...]

محتشم کاشانی

دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست

دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی است

صورت دشمنی آن به که نگویم چونست

دامن عصمت گل چون درد از صحبت خار

[...]

صائب

اشک از گرمی آه دل من گلگون است

طره آه من از سلسله مجنون است

سرو آورده خطی سبز ز دیوان قضا

کز جهان دست تهی قسمت هر موزون است

سلیم تهرانی

بی‌تو در بزم طرب بس که دلم محزون است

ساغر می به کفم آبلهٔ پرخون است

هرکه بیند به کفش، دستهٔ گل پندارد

بس که آیینه ز عکس رخ او گلگون است

قسمت ما به جهان غیر پریشانی نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه