گنجور

 
جیحون یزدی

خور به سرما گفت امروز کنم درک حمل

گفت رو درک حمل کن نکنم ترک عمل

گفت هرساله به نوروز زدم خیمه به گل

گفت در خیمه نه اکنون عوض گل منقل

گفت رو گرم ببر لشکر سرما کامروز

حمل از نامیه جیش از تو برد این که وتل

گفت از یخ بود آن سان سپهم جوشن‌پوش

که ز چنگ اسدش هم نرسد هیچ خلل

راستی ایزد داناست کز آثار پدید

حال‌ها کار بهار است ز سرما مختل

نیک‌تر آنکه به پاس روش عهد قدیم

مجلسی سازیم امروز به صد گونه حلل

از نی و بربط و طنبور و دف و تار و رباب

از می و مطرب و رامشگر و تشبیب و غزل

هفت‌سین هم چو ز سرما ندهد دست امسال

به که آید همه بر سین یکی ساده بدل

بغل و جیب چو آکنده نباشد ز سمن

ما بگیریم سمن‌سا بدنی را به بغل

سنبل ار نیست چه غم چنگ زنیمش در زلف

که بود سنبل از او در شکن رشک خجل

تا تو با ساده و باده سپری یک دو سه روز

فرودین تافته از سرما بازوی حیل

هان چه سان چارهٔ سرما نکند فروردین

که بود بنده‌ای از بارگه صدر اجل

آفتاب فلک هیمنه صدر اعظم

که به خجلت ز حضیض در او اوج زحل

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

ای بهنگام سخا ابر کف و دریا دل

مشتری خوار ز دیدار تو و ماه خجل

بر نوشته است بعمر ابدی ملک ترا

در ازل ایزد و در دست جهان داده سجل

ز سواران چگل خوار و خجل خیل عجم

[...]

امیر معزی

ای نگاری‌ که به حسن از تو زند حور مثل

ای غزالی‌ که سزاوار سرودی و غزل

بر عرب هست ز بهر تو عجم را تفضیل

که عجم وصف تو گفته است و عرب وصف طلل

سرو زیر حُلّل و ماه بود زیر حلی

[...]

انوری

جرم خورشید چو از حوت درآید به حمل

اشهب روز کند ادهم شب را ارجل

کوه را از مدت سایهٔ ابر و نم شب

پر طرایف شود اطراف چه هامون و چه تل

سبزه چون دست به هم درزند اندر صحرا

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ماجرایی که میان من و گردون رفتست

دوش بشنو که ترا شرح دهم از اوّل

تا سحر گه من و او دیده بهم بر نزدیم

بس که گفتیم و شنیدیم ز هرگونه جدل

در میان گفتمش ای از تو واز گردش تو

[...]

مولانا

شتران مست شدستند، ببین رقص جمل

زُ اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل

علم ما داده‌ی او و ره ما جاده‌ی او

گرمی ما دم گرمش، نه ز خورشیدِ حمل

دم او جان دهدت روز نَفَخْتُ بپذیر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه