گنجور

شمارهٔ ۶۴

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات
 

بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است

ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است

نبود عاشق لیلی بغیر یک مجنون

تو را به هر سر مویی هزار مجنون است

مرا که حال دگرگون شد از کشاکش هجر

عجب مدار اگر اشک من جگرگون است

سخن ز حد مبر ای محتسب که مستی من

نه از پیاله خورشید و خم گردون است

بریخت شوق تو خون دلم ز دیده بلی

رود شراب ز سر چون ز ساغر افزون است

چه سان روم ره معنی که خون گرفته دلم

خراب صورت مطبوع و شکل موزون است

به عشق طعنه جامی مزن که عاشق را

عنان دل ز کف اختیار بیرون است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی