بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده
به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را
که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده
رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب
که دید آینه ای اینچنین جلا کرده
بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ
بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده
فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل
به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده
هزار جان گرامی فدای خنجر او
که بند بند مرا پرسشی جدا کرده
چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی
به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر غم و درد جدایی است. شاعر از محبوبی سخن میگوید که مانند جانش در دل او جا داشته و اکنون بدون وداع از او جدا شده است. او از داغی که به دل دارد، سخن میگوید و به یاد محبوبش، احساساتی شدید را تجربه میکند. تصویرهایی از زیبایی محبوب و تاثیر وجود او بر روح و جان شاعر به چشم میخورد. همچنین شاعر به تجارب تلخی که در اثر جدایی برایش پیش آمده، اشاره میکند و در نهایت بیان میکند که وصل به محبوب، در غیاب رقیب غیرممکن است و او با هجران ساخته و دلشکسته بواسطه جدایی زندگی میکند.
هوش مصنوعی: بیتی که همچون جانم در سینهام جا گرفته بود، اکنون راه جدایی را در پیش گرفته و بدون خداحافظی رفته است.
هوش مصنوعی: به خاطر درد جدایی، جانم از تنم جدا میشود، مثل اینکه جان کسی که به اندازه جانم برایم عزیز بود، از او جدا شده است.
هوش مصنوعی: چهرهای مانند آینه، به دور از وطن و رقیبش، به جایی رفته است که آینهای به این روشنی و زیبایی را شاهد باشد.
هوش مصنوعی: خون من به زمین ریخت تا تیغ را آزمایش کند، بهانهای که چه خونهایی که زیر پا رفتهاند.
هوش مصنوعی: او به خاطر سجده کردن، به زمین افتاده و احساس ندامت و بیتابی دارد و در هر نگاهی که میکند، در ذهنش خاطرات رفتن و جدایی از پشت سرش میگذرد.
هوش مصنوعی: هزار جان عزیزم را فدای خنجر او میکنم که هر قسمت از وجودم را به سؤالی متفاوت جدا کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی که کسی را در زندگی خود ندارد که با او رقابت کند، محال است که به وصال محبوب برسد. چون این فاصله و جدایی از عشق، به وجود آمده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زهی جلال تو از عرش متکا کرده
فروغ رای تو خورشید را سها کرده
قضا ز قدرت کلک تو مهره برچیده
فلک بخاک جناب تو التجا کرده
جهان بعهد تو نا ایمن از سپهر شده
[...]
مهی در آمده و در درونه جا کرده
برفته جان و به تو جای خود رها کرده
چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت
چه دیده ها که سمند تو زیر پا کرده
نبود قیمت یوسف ز هفده قلب فزون
[...]
مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته
[...]
به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
را به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان
که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان داده
[...]
رسید یار طریق جفا رها کرده
گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده
نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا
هزار پیرهن صبر را قبا کرده
فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.