گنجور

 
جامی

بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده

گرفت راه جدایی وداع ناکرده

به داغ مرگ جدا باد جان ز تن آن را

که همچو جان ز تن او را ز من جدا کرده

رخی چو آینه رفت از وطن جدا ز رقیب

که دید آینه ای اینچنین جلا کرده

بریخت خون به رهم بهر آزمودن تیغ

بدین بهانه چه خونها که زیر پا کرده

فتاده بهر سجودش به روی صد بیدل

به هر نظر که گه رفتن از قفا کرده

هزار جان گرامی فدای خنجر او

که بند بند مرا پرسشی جدا کرده

چو بی رقیب محال است وصل ازان جامی

به هجر ساخته وز وصل خوی واکرده

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امامی هروی

زهی جلال تو از عرش متکا کرده

فروغ رای تو خورشید را سها کرده

قضا ز قدرت کلک تو مهره برچیده

فلک بخاک جناب تو التجا کرده

جهان بعهد تو نا ایمن از سپهر شده

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امامی هروی
امیرخسرو دهلوی

مهی در آمده و در درونه جا کرده

برفته جان و به تو جای خود رها کرده

چه چشمها که به ره ماند بهر آمدنت

چه دیده ها که سمند تو زیر پا کرده

نبود قیمت یوسف ز هفده قلب فزون

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
عبید زاکانی

مرا دلیست ره عافیت رها کرده

وجود خود هدف ناوک بلا کرده

ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده

ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده

به کار خویش فرو رفته مبتلی گشته

[...]

کمال خجندی

به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده

را به گوشه محراب ها دعا کرده

خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان

که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده

بردن دل و دین خال را نشان داده

[...]

جامی

رسید یار طریق جفا رها کرده

گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده

نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا

هزار پیرهن صبر را قبا کرده

فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه