گنجور

 
جامی

میل شکل ابرویت دارم درین فیروزه طاق

با قد خم گشته طاقم زیر این نیلی رواق

هر قدح کز ساقی دورم رسد دور از لب

گرچه شهد ناب باشد زهرم آید در مذاق

برقی از سرمنزل لیلی درخشیدن گرفت

بر دل بیچاره مجنون تازه شد داغ فراق

با تو دارم سردل چون شیشه می در میان

گو مزن هر سفله چون خم سنگم از طعن نفاق

سرو قدت درمیان جان درآمد ورنه بود

چشم و ابروی تو را در بردن آن اتفاق

مونس جانم تو خواهی بود اگر خود فی المثل

خضر با من همسفر گردد مسیحا هم وثاق

چند داغ دوری و اندوه مهجوری کشم

ما اقاسی منک لا یحصی الی یوم التلاق

جامی از ملک خراسان با خوش الحان مطربی

این غزل را کن روان مشحون به شرح اشتیاق

تا طفیل لحن او سازد سرود بزم خویش

خسرو تبریز، شاه فارس، سلطان عراق