گنجور

شمارهٔ ۶۱۸

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

بیا که وصل تو را از خدای می خواهم

بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم

به مهر روی تو با دیده ستاره فشان

نشسته شب همه شب در نظاره ما هم

خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل

نوید دولت وصلت دهند ناگاهم

گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلف

ببین درازی امید و عمر کوتاهم

اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگ

به بام و در فتد آتش ز شعله آهم

غلام پیر مغانم که فیض عامش ساخت

به یک دو جام ز انجام کارآگاهم

مگو به عشوه کزین خاک در برو جامی

که من سگان تو را کمترین هواخواهم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی