تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هم
مرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم
میان مسجد و میخانهام خجل مانده
ز بس که حرمتم آنجا نماند و اینجا هم
خراب بادهٔ عشق توام که نشئهٔ او
هزار دل شده دیوانه کرد و دانا هم
ز بس که آتش عشقت فرو گرفت مرا
وجود من همه او شد نهان و پیدا هم
به نیم جرعه که خوردم چو اهلی از کف دوست
ز دست رفتم و آخر فتادم از پا هم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شیدایی سخن میگوید و احساس کندی و سردرگمی خود را بیان میکند. او از شادی و سرخوشی معشوق میگوید که روزها میگذرد و او را در میان دو مکان مقدس، مسجد و میخانه، دچار خجلت کرده است. عشق او چنان قدرتمند است که وجودش را آتش میزند و او را به جنون میکشاند. در نهایت، شاعر به حالتی میرسد که حتی با نیم جرعهای از عشق، از خود بیخود میشود و به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: تو امروز با آرامش و خوشحالی زندگی میکنی، اما فردا هم مهر و محبت تو به من از دست نخواهد رفت و دنیا نیز بر دوش من سنگینی نمیکند.
هوش مصنوعی: بین مسجد و میخانه در خجالت به سر میبرم، چون حرمت و نتیجهام در اینجا و آنجا حفظ نشده است.
هوش مصنوعی: من تحت تأثیر عشق تو قرار گرفتهام و در نتیجه، نشئهٔ این عشق هزاران دل را دیوانه کرده است، حتی کسانی که دانا و باخبر هستند.
هوش مصنوعی: به خاطر شدت عشق تو، من کاملاً تسخیر شدهام و وجودم به گونهای شده که دیگر فقط تو هستی، هم در پنهان و هم در آشکار.
هوش مصنوعی: وقتی که فقط نیم جرعهای نوشیدم، مانند کسی که به دام افتاده باشد، از دست دوست رها شدم و در نهایت از پا افتادم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
[...]
به پیشگاه قبول ار چه کم دهد راهم
هنوز دولت آن آستانه میخواهم
گرم کند ز جفا همچو ریسمان باریک
از آنچه هست سر سوزنی نمیکاهم
دلم ز مهر رخش نیم ذره کم نکند
[...]
تو پادشاه و من از بندگان درگاهم
بغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم
سزد که بر سر عالم علم برافرازم
کز آن زمان که غلام توام شهنشاهم
بسوز آتش سودای تو همی سازم
[...]
بچرخ میرسد از عشق تار قزآهم
زهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
بماهتاب نپوشم کتان که میترسم
که چشم زخم رسد بر لباس از ماهم
گهی که جامه ببالای من برد خیاط
[...]
بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
به مهر روی تو با دیده ستاره فشان
نشسته شب همه شب در نظاره ما هم
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.