چه کنم دوستی یگانه نماند
هیچ آزاد در زمانه نماند
بر دل من زند فلک همه زخم
مگرش جز دلم نشانه نماند
زانهمه کار و بار و آن رونق
آه و دردا که جز فسانه نماند
در دو چشمم که از تو روشن بود
جز سرشک چونادرانه نماند
مرگرا کرد باید استقبال
که میانمان بسی میانه نماند
زود باشد که جان بپردازم
که بدین رقعه جای خانه نماند
غم دل میتوان نهفت آخر
زردی روی را بهانه نماند
هر چه اسباب عیش بود برفت
جز زیانیم در زمانه نماند
هیچ نومید نیستم که کسی
در غم چرخ جاودانه نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به تنهایی و فقدان دوستان و خوشیها اشاره میکند. او احساس میکند که در زمانهای که همه چیز رو به زوال است، هیچ چیز پایدار و ماندگاری ندارد. دلش با زخمهای زیادی پر شده و جز خاطراتی از دوستیها، چیزی باقی نمانده است. او به ناپایداری زندگی و غم و اندوهی که در دل دارد اشاره میکند و درمییابد که هر خوشی و رونق زندگی از دست رفته و تنها درد و رنج باقی مانده است. شاعر امیدوار است که در این غم، کسی نباشد که به راحتی فراموش شود.
هوش مصنوعی: چه کنم که در این دنیا هیچ دوستی باقی نمانده و هیچکس آزاد نیست؟
هوش مصنوعی: یکی از دلایل و مشکلات زندگی بر دل من زخمهایی میزند، اما امیدوارم که فقط دل خودم را آزرده کند و نشانهای از این زخمها در دیگران باقی نگذارد.
هوش مصنوعی: از تمام فعالیتها و زندگی پررونق که داشتیم، تنها داستانی باقی مانده است و بس.
هوش مصنوعی: چشمانم که به خاطر تو روشن و پرنور بودند، اکنون فقط اشک نامیدی از آنها باقی مانده است.
هوش مصنوعی: باید با مرگ روبرو شویم، زیرا زمان زیادی برای ما باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: به زودی ممکن است جانم از بدنم جدا شود، زیرا در این مکان دیگر جایی برای زندگی نمانده است.
هوش مصنوعی: در دل، غم را میتوان پنهان کرد، اما در نهایت، زردی چهره نشانهای از آن غم خواهد بود که نمیتواند پنهان بماند.
هوش مصنوعی: هر چه وسایل خوشی و شادی بود، از بین رفت و تنها چیزی که از زمانه باقی مانده، خسارت و زیان است.
هوش مصنوعی: هرگز ناامید نیستم که کسی در غم این دنیا و فراز و نشیبهای آن باقی بماند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دریغا که روز برنایی
عهد بشکست و جاودانه نماند
از زمانه غرض جوانی بود
لیک از گردش زمانه نماند
آب معشوق را زمانه بریخت
[...]
ای دریغا که عهد برنایی
عهد بشکست و جاودانه نماند
از زمانه غرض جوانی بود
لیکن از گردش زمانه نماند
آب معشوق را زمانه بریخت
[...]
بر زمین هیچ دخل و دانه نماند
لاجرم گنج در خزانه نماند
وه کز ایشان بجز فسانه نماند
جز سخن هیچ در میانه نماند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.