توبه که بعد ازین نبرم نام عاشقی
ور عشق زاهدیست کنون ما وفاسقی
تا کی کشم جفا که نه هجران و نه وصال
تاکی خورم قفا که نه عشق و نها عاشقی
از تو نه رقعه نه سلامی نه بخششی
انصاف گفت باید یار موافقی
بازم مده جوابی و آنگه چو بینیم
گوئی چرا نباشم زین هم منافقی
صد بار وعده دادی و کردی همه دروغ
صبحی بروی روشن لیکن نه صادقی
ای دیده خون گری که بدین شغل درخوری
وی دل تو صبر کن که بدین کار لایقی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ناامیدی و درد عاشقی سخن میگوید و به وضعیت نادرستی که در آن به سر میبرد، اشاره میکند. او میگوید که دیگر نمیخواهد عشق را تجربه کند، زیرا در عشق واقعی چیزی نمیبیند و فقط جفا و ناامیدی در وجودش است. شاعر به بیاعتنایی معشوق اشاره میکند و از عدم پاسخ و محبت او شکایت دارد. او احساس میکند که بارها وعدههای دروغین شنیده و دیگر نمیتواند در این وضعیت دوام بیاورد. در نهایت، شاعر از دل و دیدهاش میخواهد صبر کند، اما در عین حال به عدم لیاقت خود در این عشق نیز اشاره میکند.
هوش مصنوعی: اگر بعد از این دیگر به عاشقی قلم نزنم و اگر عشق به زهد و پارسایی باشد، اکنون ما به کارهای ناپسند ادامه میدهیم.
هوش مصنوعی: چقدر باید رنج و سختی را تحمل کنم، در حالی که نه تنها از معشوق دور هستم و نه به وصال او رسیدهام. تا کی باید به عقب برگردم و درد و غم را بچشم، در حالی که نه عشق واقعی را تجربه کردهام و نه عشق بازی داشتهام؟
هوش مصنوعی: از تو نه نامهای رسیده، نه سلامی، نه کمکی. باید انصاف را رعایت کرد و یاری داشت که همدل باشد.
هوش مصنوعی: دیگر پاسخی نده و وقتی ببینی، بگو چرا نباید منافق باشم؟
هوش مصنوعی: بارها به من وعده دادی و همهاش دروغ بود، مانند صبحی روشن که به نظر میرسد، اما حقیقتی در آن نیست.
هوش مصنوعی: ای چشم! چرا اینقدر در غم و اندوهی؟ صبر کن، زیرا این حسی که داری، نشان از لیاقت و شایستگی قلبت است که با این درد و رنج روبرو میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در خاک شایقی و نجیبی نگاه کرد
شیخ اجل رشیدی و دید آن موافقی
دنیا فرو گذاست برین ناموافقان
بر موجب وفاق نجیبی و شایقی
جنت موافقان را آماده کرده اند
[...]
چون کبک شسته لب بشراب مروقی
کبکی از آن بطوق معنبر مطوقی
در بزم خوبتر ز تذر و ملوّنی
و اندر مصاف چیره تر از بازار ازرقی
بر آفتاب، طنز کنی و مسلّمی
[...]
گل بین، گرفته گلشن ازو آب و رونقی
بستان نگر،ز گل شده همچون خورنقی
وز کارگاه صنع به بستان کشیدهاند
هر جا که بود زرد و بنفشی و ازرقی
گلبن چو قلعهایست پر از تیغ و از سپر
[...]
ای دل چه پای بسته بند علایقی
بگذر ز خلق اگر تو طلبکار خالقی
در نه قدم ببادیه شوق چون جمال
گر بر جمال کعبه مقصود عاشقی
اندر فضای گلشن جانست مسکنت
[...]
تو بخشنده نجوم بچرخ معلقی
تو آرندة نبات زارض مطبقی
که خواند مقیدت که بالذات مطلقی
گهی دستگیر نوح ببطنان زوزقی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.