دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت
و آن جان نازنین به جوان از جهان برفت
دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود
کاندر فراق روی وی از تن روان برفت
بلبل بگو که باز نخواند میان باغ
کان روی همچو گل ز در بوستان برفت
ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی
کآن جان نازنین ز پی کاروان برفت
فریاد و ناله ام ز سر چرخ هفتمین
بگذشت و اشک دیده ام از ناودان برفت
سلطان بخت من به سر تخت وصل بود
آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت
ای نور دیده شد ز غم تو جهان خراب
کان نور دیده ام ز جهان نوجوان برفت
آخر کدام حسرت و دردی که از جهان
با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به غم و اندوه خود از دست دادن عشق و جان نازنینش میپردازد. او حسرت میخورد که چرا عشقش از او دور شده و دلش از فراق محبوب پر از درد است. او از بلبل میپرسد که چرا دیگر در باغ نمیخواند، چون زیبایی محبوبش از بوستان رفته است. شاعر با ناامیدی از رسیدن به محبوبش صحبت میکند و از اشکها و فریادهایش در آسمان هشتم میگوید. او به بخت بد خود اشاره میکند که عشقش ناگهان از او جدا شده و دنیای او را به ویرانی کشانده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ حسرت و دردی نیست که از این جهان نرود و از دنیای دیگر نیز ناتوان برود.
هوش مصنوعی: افسوس و اندوه که روح و آرزوی من از بین رفت و آن جان شیرین و عزیز نیز در جوانی از این دنیا رفت.
هوش مصنوعی: دل پر از عشق و محبت یار چون ماهش بود، اما چه فایده که در جدایی او، جان از تن جدا شد.
هوش مصنوعی: بلبل بگو که دیگر نخواهد خواند در باغ، زیرا چهرهای چون گل از بوستان رفته است.
هوش مصنوعی: ای دل، به من بگو کی به محبوبت میرسی؟ چرا که آن جان شیرین به دنبال کاروان رفته است.
هوش مصنوعی: فریاد و گریهام از مشکلات و دردهایی که دارم فراتر رفته و اشکهایم مانند باران از چشمانم میریزد.
هوش مصنوعی: سلطان خوشبختی من در اوج سعادت قرار داشت، اما نمیدانم چرا یکباره از زندگیام رفت.
هوش مصنوعی: ای عشق من، به خاطر غم تو، دنیا برایم ویران شده است. چون نور چشمانم، از این دنیا جوانیام رفت.
هوش مصنوعی: در نهایت، کدام حسرت و دردی وجود دارد که انسان بتواند آن را با خود به این دنیا ببرد و از دو جهان، از توانایی خود خارج شود؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟
آتش بخلق در زد و از دودمان برفت
یک شهر آستینش گرفته که، امشبی
نگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت
مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟
[...]
دردی به دل رسید که آرام جان برفت
وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت
شاید که چشم چشمه بگرید به هایهای
بر بوستان که سرو بلند از میان برفت
بالا تمام کرده درخت بلند ناز
[...]
شاه جهان ملول شد و از جهان برفت
عالم به همه برآمد و او از میان برفت
ما را چو از نظر قد سرو روان برفت
خون دل از دو دیده جانم روان برفت
تا آن قد چو سرو برفت از نظر مرا
جان رفت از بر من و در پی روان برفت
بعد از هزار وعده نیامد دمی برم
[...]
دردا که پاکباز جهان از جهان برفت
پاک آن چنان که آمده بود آن چنان برفت
جانش که شاهباز معارف شکار بود
آواز طبل شاه شنود و روان برفت
غم شد محیط مرکز عالم ز هر کران
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.