گنجور

 
جهان ملک خاتون

دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت

و آن جان نازنین به جوان از جهان برفت

دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود

کاندر فراق روی وی از تن روان برفت

بلبل بگو که باز نخواند میان باغ

کان روی همچو گل ز در بوستان برفت

ای دل بگو به منزل جانان تو کی رسی

کآن جان نازنین ز پی کاروان برفت

فریاد و ناله ام ز سر چرخ هفتمین

بگذشت و اشک دیده ام از ناودان برفت

سلطان بخت من به سر تخت وصل بود

آخر چرا به بخت من او ناگهان برفت

ای نور دیده شد ز غم تو جهان خراب

کان نور دیده ام ز جهان نوجوان برفت

آخر کدام حسرت و دردی که از جهان

با خود ببرد و از دو جهان ناتوان برفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال‌الدین اسماعیل

دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟

آتش بخلق در زد و از دودمان برفت

یک شهر آستینش گرفته که، امشبی

نگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت

مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟

[...]

سعدی

دردی به دل رسید که آرام جان برفت

وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت

شاید که چشم چشمه بگرید به های‌های

بر بوستان که سرو بلند از میان برفت

بالا تمام کرده درخت بلند ناز

[...]

سلمان ساوجی

شاه جهان ملول شد و از جهان برفت

عالم به همه برآمد و او از میان برفت

جهان ملک خاتون

ما را چو از نظر قد سرو روان برفت

خون دل از دو دیده جانم روان برفت

تا آن قد چو سرو برفت از نظر مرا

جان رفت از بر من و در پی روان برفت

بعد از هزار وعده نیامد دمی برم

[...]

جامی

دردا که پاکباز جهان از جهان برفت

پاک آن چنان که آمده بود آن چنان برفت

جانش که شاهباز معارف شکار بود

آواز طبل شاه شنود و روان برفت

غم شد محیط مرکز عالم ز هر کران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه