گنجور

 
جهان ملک خاتون

ما را چو از نظر قد سرو روان برفت

خون دل از دو دیده جانم روان برفت

تا آن قد چو سرو برفت از نظر مرا

جان رفت از بر من و در پی روان برفت

بعد از هزار وعده نیامد دمی برم

ننشست یک زمان بر ما، در زمان برفت

هر چند لابه کردم و گفتم دمی مرو

نشنید قول ما و چو تیر از کمان برفت

چندان دو دیده اشک ببارید در غمش

کز خون دیده ام به جهان ناودان برفت

ننشست خاطرم ببهشت برین دمی

تا از دو دیده صورت آن دلستان برفت

تا تو ز پیش دیده ما رفته ای به ناز

ای سرو راستی که قرار از جهان برفت

یکدم نرفت از نظر ما خیال سرو

تا در چمن ز پیش دو چشمم جهان برفت

گویند کس ندید که از جسم رفت جان

دیدم به چشم خویش ز پیشم که جان برفت