گنجور

 
جهان ملک خاتون

ز حد بگذشت در عشق تو دردم

ببین در آه سرد و روی زردم

به بالین من خسته گذر کن

نگر کز دیده غرقابیم دردم

طبیب درد دلهای حزینی

به جان آمد دل مسکین ز دردم

اگر خواهی که دردم را فزایی

دهم شیرین نفس پیش تو دردم

بت عیسی دمی بنواز ما را

دمی در کار این دلداده دردم

مرا جز بندگی کاری دگر نیست

بگو تا جز وفاداری چه کردم

نظر کن بر من رنجور مهجور

که بس خون دل از دست تو خوردم

منم مستسقی آن لعل پرنوش

در آن چشمست گویی آب خوردم

جهان بگرفت باری در فراقش

ز دیده آب گرم و آه سردم

 
sunny dark_mode