گنجور

 
جهان ملک خاتون

چرا گشتی چنین غافل ز دردم

نکردی رحمتی بر روی زردم

نکردی جز جفا بر من نگارا

بگو غیر از وفاداری چه کردم

ندادی کام ما یکدم ز وصلت

بسی خون جگر در عشق خوردم

مرا از دیده و دل حاصلی نیست

به غیر از آب گرم و آه سردم

مفرما صبر با درد فراقم

چگونه صبر بتوانم ز دردم

شب تاریک هجرانم بفرسود

صبا درد دلم را بین و دردم

جهان گر در سر عشقت کنم من

به جان تو که از عهدت نگردم