برآمد ناگه آن مرغ فسونساز
به آیین مغان بنمود پرواز
چو شیرین دید در سیمای شاپور
نشان آشنایی دادش از دور
به شاپور، آن ظن او را بد نیفتاد
رقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد
اشارت کرد کآن مغ را بخوانید
وزین در قصهای با او برانید
مگر داند که این صورت چه نام است
چه آیین دارد و جایش کدام است
پرستاران به رفتن راه رفتند
به کهبد حال صورت باز گفتند
فسونی زیر لب میخواند شاپور
چو نزدیکی که از کاری بُود دور
چو پای صید را در دام خود دید
در آن جنبش، صلاح، آرام خود دید
به پاسخ گفت کاین دُر سفتنی نیست
وگر هست از سر پا گفتنی نیست
پرستاران برِ شیرین دویدند
بگفتند آن چه از کهبد شنیدند
چو شیرین این سخن زیشان نیوشید
ز گرمی در جگر خونش بجوشید
روانه شد چو سیمینکوه در حال
در افکنده به کوه آوازِ خلخال
برِ شاپور شد بیصبر و سامان
به قامت چون سهیسرویِ خرامان
بر و بازو چو بلورین حصاری
سر و گیسو چو مشگین نوبهاری
کمندی کرده گیسوش از تنِ خویش
فکنده در کجا؟ در گردن خویش
ز شیرینکاریِ آن نقشِ جماش
فرو بسته زبان و دستِ نقاش
رخ چون لعبتش در دلنوازی
به لعبتبازِ خود میکرد بازی
دلش را برده بود آن هندوی چست
به ترکی رخت هندو را همی جست
ز هندو جستنِ آن تُرکتازش
همه ترکان شده هندوی نازش
نقاب از گوش گوهرکش گشاده
چو گوهر گوش بر دریا نهاده
لبی و صد نمک چشمی و صد ناز
به رسم کهبدان در دادش آواز
که با من یک زمان چشمآشنا باش
مکن بیگانگی یک دم مرا باش
چو آن نیرنگساز آواز بشنید
درنگ آوردن آن جا مصلحت دید
زباندان، مرد را زآن نرگسِ مست
زبانی ماند و آن دیگر شد از دست
ثناهای پریرخ بر زبان راند
پری بنشست و او را نیز بنشاند
بپرسیدش که چونی؟ وز کجایی؟
که بینم در تو رنگ آشنایی
جوابش داد مرد کار دیده
که هستم نیک و بد بسیار دیده
خدای از هر نشیب و هر فرازی
نپوشیده است بر من هیچ رازی
ز حد باختر تا بوم خاور
جهان را گشتهام کشور به کشور
زمین بگذار کز مه تا به ماهی
خبر دارم ز هر معنی که خواهی
چو شیرین یافت آن گستاخرویی
بدو گفتا در این صورت چه گویی؟
به پاسخ گفت رنگآمیز شاپور
که باد از روی خوبت چشم بد دور
حکایتهای این صورت دراز است
وزین صورت مرا در پرده راز است
یکایک هر چه میدانم سر و پای
بگویم با تو گر خالی بود جای
بفرمود آن صنم تا آن بتی چند
بناتُالنعشوار از هم پراکند
چو خالی دید میدان آن سخندان
درافکند از سخن گویی به میدان
که هست این صورتِ پاکیزهپیکر
نشان آفتابِ هفت کشور
سکندر موکبی، دارا سواری
ز دارا و سکندر یادگاری
به خوبیش، آسمان، خورشید خوانده
زمین را تخمی از جمشید مانده
شهنشه خسروِ پرویز کامروز
شهنشاهی بدو گشتهست پیروز
وزین شیوه سخنهایی برانگیخت
که از جانپروری با جان درآمیخت
سخن میگفت و شیرین هوش داده
بدان گفتار، شیرین گوش داده
به هر نکته فرو میشد زمانی
دگر ره باز میجستش نشانی
سخن را زیر پرده رنگ میداد
جگر میخورد و لعل از سنگ میداد
ازو شاپور دیگر راز ننهفت
سخن را آشکارا کرد و پس گفت
پریرویا! نهان میداری اسرار
سخن در شیشه میگویی پریوار!
چرا چون گل زنی در پوست خنده؟
سخن باید چو شکر پوست کنده
چو میخواهی که یابی روی درمان
مکن درد از طبیب خویش پنهان
بت زنجیر موی از گفتن او
برآشفت، ای خوشا آشفتن او
ولی چون عشق دامنگیر بودش
دگر بار از ره عذر آزمودش
حریفی جنس دید و خانه خالی
طبقپوش از طبق برداشت حالی
به گستاخی برِ شاپور بنشست
در تَنگِ شکر را مُهر بشکست
که ای کهبد! به حق کردگارت
که ایمن کن مرا در زینهارت
به حکم آن که بس شوریدهکارم
چو زلف خود دلی شوریده دارم
در این صورت بدانسان مِهر بستم
که گویی روز و شب صورتپرستم
به کار آی اندرین کارم به یک چیز
که روزی من به کار آیم تو را نیز
چو من در گوش تو پرداختم راز
تو نیز ار نکتهای داری در انداز
فسونگر در حدیث چارهجویی
فسونی به ندید از راستگویی
چو یاره دستبوسی رأیش افتاد
چو خلخال زر اندر پایش افتاد
به صد سوگند گفت ای شمع یاران!
سزای تخت و فخر تاجداران
ز شب بدخواه تو تاریک دینتر
ز ماه نو دلت، باریک بینتر
به حق آن که در زنهار اویم
که چون زنهار دادی راست گویم
من آن صورتگرم کز نقش پرگار
ز خسرو کردم این صورت نمودار
هر آن صورت که صورتگر نگارد
نشان دارد ولیکن جان ندارد
مرا صورتگری آموختهستند
قبای جان دگر جا دوختهستند
چو تو بر صورت خسرو چنینی
ببین تا چون بود کاو را ببینی
جهانی بینی از نور آفریده
جهان نادیده اما نور دیده
شگرفی، چابکی، چستی، دلیری
به مهر، آهو، به کینه، تند شیری
گلی بیآفتِ باد خزانی
بهاری تازه بر شاخ جوانی
هنوزش گرد گل نارسته شمشاد
ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد
هنوزش پرّ یغلق در عقاب است
هنوزش برگ نیلوفر در آب است
هنوزش آفتاب از ابر پاک است
ز ابر و آفتاب او را چه باک است؟
به یک بوی از ارم صد در گشاده
به دو رخ ماه را دو رخ نهاده
بر ادهم زین نهد رستم نهاد است
به می خوردن نشیند کیقباد است
شبی کاو گنج بخشی را دهد داد
کلاهِ گنجِ قارون را برَد باد
سخن گوید، دُر از مرجان برآرد
زند شمشیر، شیر از جان برآرد
چو در جنبد رکاب قطبوارش
عناندزدی کند باد از غبارش
نسب گویی؟ به نام ایزد ز جمشید
حسب پرسی؟ به حمدالله چو خورشید
جهان با موکبش ره تنگ دارد
علَم بالای هفت اورنگ دارد
چو زر بخشد، شتر باید به فرسنگ
چو وقتِ آهن آید وای بر سنگ
چو دارد دشنهٔ پولاد را پاس
بسنباند زره ور باشد الماس
چو باشد نوبت شمشیربازی
خطیبان را دهد شمشیر غازی
قدمگاهش زمین را خسته دارد
شتابش چرخ را آهسته دارد
فلک با او به میدان کنْدشمشیر
به گشتن نیز گه بالا و گه زیر
جمالش را که بزمآرای عید است
هنر اصلی و زیبایی مزید است
به اقبالش، دل، استقبال دارد
چو هست اقبال کار اقبال دارد
بدین فرّ و جمال، آن عالمافروز
هوای عشق تو دارد شب و روز
خیالت را شبی در خواب دیدهست
از آن شب عقل و هوش از وی رمیدهست
نه می نوشد نه با کس جام گیرد
نه شب خسبد نه روز آرام گیرد
به جز شیرین نخواهد همنفس را
بدین تلخی مبادا عیش کس را
مرا قاصد بدین خدمت فرستاد
تو دانی نیک و بد کردم تو را یاد
از این دَر گونهگونه دُر همی سفت
سخن چندان که میدانست میگفت
وز آن شیرینسخن، شیرینِ مدهوش
همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش
بدان آمد که صد بار افتد از پای
به صنعت خویشتن میداشت بر جای
زمانی بود و گفت ای مرد هشیار!
چه میدانی کنون تدبیر این کار؟
بدو شاپور گفت ای رشکِ خورشید!
دلت آسوده باد و عمر جاوید
صواب آن شد که نگشایی به کس راز
کنی فردا سوی نخجیر پرواز
چو مردان برنشین بر پشت شبدیز
به نخجیر آی و از نخجیر بگریز
نه خواهد کس تو را دامن کشیدن
نه در شبدیز شبرنگی رسیدن
تو چون سیاره میشو میل در میل
من آیم گر توانم خود به تعجیل
یکی انگشتری از دست خسرو
بدو بسپرد که این بر گیر و میرو
اگر در راه بینی شاه نو را
به شاه نو نمای این ماه نو را
سمندش را به زریننعل یابی
ز سر تا پا لباسش لعل یابی
کله لعل و قبا لعل و کمر لعل
رخش هم لعل بینی لعل در لعل
وگر نه از مداین راه میپرس
ره مشگوی شاهنشاه میپرس
چو ره یابی به اقصای مداین
روان بینی خزاین بر خزاین
ملک را هست مشگویی چو فرخار
در آن مشگو کنیزانند بسیار
بدان مشگوی مشکآگین فرود آی
کنیزان را نگین شاه بنمای
در آن گلشن چو سرو آزاد میباش
چو شاخ میوهٔ تر شاد میباش
تماشای جمال شاه میکن
مرادت را حساب آن گاه میکن
و گر من با توام چون سایه با تاج
بدین اندرز رأیت نیست محتاج
چو از گفتن فراغت یافت شاپور
دمش در مه گرفت و حیله در حور
از آن جا رفت جان و دل پر امّید
بماند آن ماه را تنها چو خورشید
دویدند آن شگرفان سوی شیرین
بناتالنعش را کردند پروین
بفرمود اختران را ماه تابان
کز آن منزل شوند آن شب شتابان
به نعل تازیانِ کوهپیکر
کنند آن کوه را چون کان گوهر
روان کردند مهد آن دلنوازان
چو مه تابان و چو خورشید تازان
سخنگویان سخنگویان همه راه
به سر بردند ره را تا وطن گاه
از آن رفتن بر آسودند یک چند
دل شیرین فرو مانده در آن بند
شبی کز شب جهان پر دود کردند
جهان را دیده خوابآلود کردند
پرند سبز بر خورشید بستند
گلی را در میان بید بستند
به بانو گفت شیرین کای جهانگیر
برون خواهم شدن فردا به نخجیر
یکی فردا بفرما ای خداوند!
که تا شبدیز را بگشایم از بند
بر او بنشینم و صحرا نوردم
شبانگه سوی خدمت باز گردم
مهینبانو جوابش داد کای ماه!
به جای مرکبی صد ملک در خواه
به حکمِ آن که این شبرنگ شبدیز
به گاه پویه بس تند است و بس تیز
چو رعد، تند باشد در غریدن
چو باد، تیز باشد در وزیدن
مبادا کز سر تندی و تیزی
کند در زیر آب آتش ستیزی
و گر بر وی نشستن ناگزیر است
نه شب زیباتر از بدر منیر است
لگام پهلوانی بر سرش کن
به زیر خود ریاضتپرورَش کن
رخِ گلچهره چون گلبرگ بشگفت
زمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شیرین شاپور اسکندر (اشاره) دارا (اشاره) جمشید (اشاره) رستم (اشاره) کیقباد (اشاره) قارون (اشاره)
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان «خسرو و شیرین»، شاپور به ناگهان از مرغ فسونساز پیامی میگیرد و متوجه حضور شیرین میشود. او به پرستاران اشاره میکند تا مغ را بخوانند و در پی دیدن شیرین، احساس آشنایی میکند. شاپور با بیان رازهایی از سفرهایش، شیرین را تحت تأثیر قرار میدهد و او به شجاعت و مهارتهایش میبالد. در ادامه، پس از تبادل سخنانی دلانگیز، آنان از یکدیگر رازهایی را میگویند و شاپور پیشنهاد میکند که به سمت نخجیر بروند و در این میان، شاپور انگشتری به شیرین میدهد تا در صورت دیدار خسرو او را راهنمایی کند. در نهایت، شیرین تصمیم میگیرد که فردا به شکار برود و شاپور نیز با امید به پیوستن به او موفق به ترک میشود.
آن فسونگر همچون پرندگان و به روش مغان پرواز نمود و مسیری را پیمود.
وقتی شیرین، چهره شاپور را دید، از دور احساس کرد که او را دیده میشناسد و آشنا بهنظر میآمد.
به شاپور گمان بد نبرد و رقم زد اگر چه بر کاغذ نیفتاد
به کنیزان اشاره کرد که آن مغ را بهنزد من بخوانید و در اینباره (درباره صورت و پرتره) از او بپرسید.
شاید میداند که نقاشی از چهره کیست؟ و آیین او چیست و اهل کجاست؟
کنیزان به رفتن راه گشودند و از کهبد، درباره نقاشی پرسیدند.
هوش مصنوعی: شاپور زیر لب آهنگی میخواند و مانند کسی که از یک کار دور باشد، به نظر میرسید.
وقتی پای شکار را در دام دید صبر کردن را مصلحت شمرد
پاسخ داد: این سخن دُری ارزشمند است بهراحتی سفتنی و به گوش آوردنی نیست اگر هم گفته شود از جنس حرفهای سرپاگفتنی نیست (و باید در خلوت گفته شود.)
هوش مصنوعی: پرستاران به سمت شیرین شتافتند و به او گفتند آنچه را که از کهبد (شخصیتی در داستان) شنیدهاند.
هوش مصنوعی: وقتی شیرین این حرفها را از پرستاران شنید، به قدری تحت تأثیر قرار گرفت که از شدت احساسات، خون در جگرش به جوش درآمد.
خلخال، زیور یا حلقههایی است از طلا یا نقره که زنان به مچ پای خود میاندازند و هنگام راه رفتن صدا میدهد.
هوش مصنوعی: شاپور به شدت بیتاب و بینظم شد و به خاطر قامتش که مانند درخت سرسبز و زیبای سروی است، به سمت او رفت.
هوش مصنوعی: شانه و بازوهای او مانند حصاری شفاف و بلورین است و سر و گیسوی او به مانند عطر مشک در بهار زیبا و دلانگیز به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: شیرین موهای خود را مانند کمند (کمربند) دور گردن خویش انداخته و از تن خود جدا کرده است.
هوش مصنوعی: از بهت و شگفتی ناشی از مهارت شیرین در خلق تصویر زیبا، زبان و دست نقاش به قدری متحیر شده که نمیتواند حرفی بزند یا نقاشی کند.
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند عروسک، در دلنوازی با معشوق خود بازی میکرد.
هوش مصنوعی: هندی ماهر و زیرک دل او را به دست آورده بود و او به دنبال زیباییهای لباس هندی بود.
هوش مصنوعی: به دنبال زیباییهای آن هندوی چابک، ترکتازان نیز به او دل باختهاند و همهٔ ترکان به ناز او مفتون شدهاند.
هوش مصنوعی: نقاب از گوش کسی که جواهرات میکشد (گوهرکش) کنار رفته است، مانند جواهری که بر دریا گذاشته شده.
هوش مصنوعی: شخصی با لبانی خوشطعم و چشمانی پرناز به کسی که از او خواسته، آواز میدهد، بهگونهای که در دنیای عاشقانهای به زیبایی و لطافت آن روزگار اشاره دارد.
هوش مصنوعی: شخصی از محبوبش میخواهد که برای یک لحظه هم که شده به او توجه کند و از بیگانگی پرهیز کند، به این معنی که از او دور نشود و با او ارتباط برقرار کند.
هوش مصنوعی: زمانی که نیرنگساز (شخصی حیلهگر) صدا را شنید، تصمیم گرفت که در آنجا توقفت کند، زیرا فکر کرد که این کار به نفعش است.
(او با آن ) سخنوری وقتی چشم مستش را دید لال شد و از زباندانی فقط زبان برایش ماند.
هوش مصنوعی: شخصی که چهرهای زیبا و جذاب دارد، درباره او و ویژگیهایش به زبان آوردن مدح و ثنا و وصفهای دلانگیز است. پری (زیبایی) هم به آن شخص نزدیک میشود و در این وصف و ستایش شریک میشود.
هوش مصنوعی: از او پرسید که حالات چطور است و از کجا آمدهای؟ چرا که من در تو نشانهای از آشنایی میبینم.
هوش مصنوعی: مرد با تجربهای که سالها در کارهای سخت و گوناگون بوده، به سؤال او پاسخ داد که من در زندگی خوب و بدهای زیادی را دیدهام.
هوش مصنوعی: خداوند هیچ رازی را از من مخفی نکرده و از همه فرازها و نشیبهای زندگی باخبر است.
هوش مصنوعی: من تا سرحد باختر و تا ناحیه خاور، همه جهان را کشور به کشور گشتهام.
هوش مصنوعی: زمین را رها کن، چون من از ماه تا مه اطلاعاتی دارم دربارهٔ هر چیزی که بخواهی بپرسی.
هوش مصنوعی: شیرین که شجاع و بیباک است، وقتی شاپور را بهدلیل ظاهر زیبایش میبیند، از او میپرسد در این چهره چه میگوید و نظراتش چیست.
هوش مصنوعی: شاپور در پاسخ به شیرین میگوید که رنگ آن چهره زیبا به قدری دلربا است که مانند نسیم، چشم بد را از آن دور میکند.
هوش مصنوعی: داستانهای این چهره زیاد است و در مورد این چهرهی سنگین، رازی پنهان وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم تمام اطلاعاتی را که دارم با تو در میان بگذارم، از سر و از پا، به تفصیل میگویم؛ تنها اگر فضایی برای گفتن باقی مانده باشد.
بناتُالنعش: صورتی فلکی و هفتستاره است که پراکندهاند. برعکس هفتستارهٔ صورت فلکی پروین که جمعند. در ابیات بعد، وقتی آن زیبارویان گرد شیرین جمع میشوند به پروین تشبیه میشوند.
هوش مصنوعی: زمانی که آن سخنور میدان را خالی دید، از سخن گفتن دست برداشت و به میدان رفت.
هوش مصنوعی: این پیکر زیبا و پاک، چه کسی است که به مانند آفتاب، روشنی و شکوه هفت کشور را به خود اختصاص داده است؟
هوش مصنوعی: سکندر (شاه قدرتمند) سوار بر اسب خود به همراه جمعی از افراد درباریاش (موکب) است و به نظر میرسد که او یادگاری از دارا (شاه ایران) به همراه دارد. اشاره به رابطهی تاریخی و سلایق قدرت میان این دو شخصیت دارد.
هوش مصنوعی: به خاطر خوبی و صفای او، آسمان، خورشید را نامیده و زمین هم مانند تخمی از جمشید (یکی از پادشاهان اسطورهای) باقی مانده است.
هوش مصنوعی: خسرو پرویز، شاه بزرگ، امروز به پیروزی دست یافته و شهنشاهی او ثابت شده است.
هوش مصنوعی: از این روش سخنگفتن، صحبتهایی به وجود آمد که با روح و جانِ انسان ارتباط عمیقی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: شیرین به سخنهای خسرو گوش میداد و تحت تأثیر آن صحبتها، از او آگاه و متوجه شده بود.
هوش مصنوعی: شیرین به هر نکتهای دقت میکرد و زمانی دیگر به دنبال نشانهای از آن سخن میگشت.
هوش مصنوعی: او به طور پنهانی سخنانش را تغییر میداد و برای پنهان کردن حقیقت، از دلش سختی میکشید در حالی که اظهار میکرد که به لعل (گوهر عزیز) دست یافته، در حالی که در واقع تنها از سنگ صحبت میکند.
هوش مصنوعی: شاپور دیگر چیزی را پنهان نکرد و سخن را به وضوح بیان کرد و سپس گفت.
هوش مصنوعی: ای زیبا روی، تو رازها را پنهان میکنی و سخن را به طوری میگویی که مانند شیشهای شفاف و پریمانند است.
هوش مصنوعی: چرا وقتی تو در برابر دیگران لبخند میزنی، مانند گل نمیخندی؟ باید سخن تو شیرین و بدون هیچ پرده و زبانی باشد، مانند شکر که پوست آن کند شده است.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی چهرهٔ درمان را ببینی، نباید درد خود را از پزشک خود مخفی کنی.
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی دلربا به شدت او را تحت تأثیر قرار داده و این موضوع او را بسیار تحتفشار و شگفتزده کرده است. این آشفتگی ناشی از جذابیت و زیبایی او چیز خوبی است.
هوش مصنوعی: وقتی عشق او را درگیر کرد، دوباره بهانهای آورد تا او را امتحان کند.
هوش مصنوعی: شخصی در حال مشاهدهٔ رقیبی است که جنس زیبایی را دیده و در خانهای خالی، طبقپوش (ظرفی که در آن چیزهای گرانبها یا شیرینی نگهداری میشود) را بدون هیچ مانعی برمیدارد و به حالتی خاص میافتد.
هوش مصنوعی: با جسارت در برابر شاپور نشسته و در محفظهی شکر، مهر را شکسته است.
هوش مصنوعی: شاعر از کهبد (خداوند یا پیشوای نیک) میخواهد که به خاطر حق خدا، او را در زینهار (محافظت و نگهداری) خویش ایمن سازد.
هوش مصنوعی: به خاطر این که من بسیار مضطرب و شیدا هستم، مانند زلف خود دلی آشفته و پریشان دارم.
هوش مصنوعی: در این وضعیت به شکلی عاشقانه و عاطفی به عشق خود وابسته هستم که گویی عشق در هر روز و شب برای من مانند پرستش است.
هوش مصنوعی: در این کار به یک چیز نیاز دارم، که روزی من به کارت بیایم و تو هم به کار من بیایی.
هوش مصنوعی: من وقتی راز تو را در گوش تو گفتم، پس تو هم اگر مطلبی داری، آن را بیپروا بیان کن.
هوش مصنوعی: جادوگر در داستان چارهجویی، نتوانست به راه راست و درستی جادو کند.
یاره: ساعدبند یا بازوبند مرصع و زینتی و بسیار گرانبها را مینامیدهاند. و معمولا به نوعی نشان سلطنتی یا نشان سپهسالاران و ... بوده است (بعضا گردنبند را هم گفتهاند). در نقاشیهای بجای مانده از شاهان گذشته یاره را میتوان یافت.
هوش مصنوعی: شمع یاران، به معنی فردی است که نور و روشنیبخش جمع یاران است. در اینجا، شخصی به او با تأکید و با صد سوگند میگوید که او شایستهٔ تخت و فخر تاجداران است، یعنی باید از مقام و جایگاه رفیع برخوردار شود و مورد احترام قرار گیرد.
هوش مصنوعی: شب بدخواه و بدسرشت تو، دین و ایمان را بیشتر از تاریکیهایش میکند و دل تو از نور ماه نو هم باریکتر و تنگتر میشود.
هوش مصنوعی: من به خدایی که در پناه تو هستم سوگند، که هرگاه زنهار و عهدی به من بدهی، راست میگویم و در گفتارم صداقت دارم.
هوش مصنوعی: من منقشکنندهای هستم که با ابزار پرگار، تصویری از خسرو، پادشاه ایران، ساختهام.
هوش مصنوعی: هر چیزی که هنرمند (صورتگر) میآفریند، ظاهر و نشانی دارد، اما روح و زندگی در آن نیست.
هوش مصنوعی: مرا تعلیم دادهاند که چگونه زیبا به نظر بیایم، ولی روح و باطن من در جای دیگری دوخته شده و به شادابی و زیبایی واقعی نرسیده است.
وقتی تو اینچنین عاشق تصویر خسرو شدهای؛ ببین چه میشود اگر او را از نزدیک ببینی!
(با دیدن او) جهانی میبینی که از نور و نیکویی آفریده شده است؛ جوان و جهاننادیده است اما نوردیده و بصیرتیافته است.
اعجابآور، چابک، زورمند و دلیر است همچون یک آهو ملایم و مهربان است اما در هنگام جنگ همچون یک شیر خشمگین.
گلی است باطراوت و بهدور از باد خزان و بهاریاست تازه که به درخت جوانی روییده است.
هنوز بسیار جوان است چنانکه بر صورت او مو نروییده است و ریش ندارد. (از این بیت تا دو بیت بعد شاپور به بسیار جوان بودن خسرو اشاره میکند)
گویا شاپور اغراق میکند که خسرو هنوز بسیار جوان است. بیت یعنی بر صورتش مو نروییده است. (برگ نیلوفر از زیر آب رشد کرده و به تدریج به سطح آب میآید. یغلق هم تیر قامت خسرو است که هنوز پر سیاه عقاب بر آن ننهاده شده.)
هنوز چهره آفتابگون او از ابر ریش پاک است (خیلی جوان است) پس چه باک از زمستان و تابستان و گذر عمر؟
دو رخ نهادن: کنایه از مغلوب و مات کردن.
وقت سواری و رزم مثل رستم است و هنگام نشستن در بزم، پرشکوه مثل کیقباد.
هوش مصنوعی: شبی که او (یعنی رستم) بخشندهای را به داد میدهد، باد کلاه گنج قارون (که نشانه ثروت و قدرت است) را از سرش میبرد.
هوش مصنوعی: در این بیت، گفته میشود که او (شخصیتی که در حال صحبت است) از دندانهایش جواهراتی چون مروارید بیرون میآورد و در هنگام نزاع، با شمشیرش جانی را مانند شیر از دیگران میگیرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که در رکاب مرکبش حرکت کند، مانند قطبنما (قطبوار) باد، غبار را از او میرباید و میبرد.
هوش مصنوعی: میپرسند که آیا نسب و نسبنامهی او به جمشید میرسد؟ و او با سپاس خداوند، مانند خورشید درخشان است.
هوش مصنوعی: جهان با جلال و شکوه خود مختصر و محدود است، اما علم (پرچم) بر فراز هفت آسمان، نماد بزرگی و فتوت دارد.
هوش مصنوعی: هرگاه زر (طلا) توزیع شود، باید شتر (حمل و نقل) را به مسافتی دور آماده کرد، زیرا زمانی که آهن (فلز) به کار گرفته شود، سنگ (دردسر و مشکلات) به سراغ خواهد آمد.
هوش مصنوعی: وقتی کسی محافظی از دشنهٔ پولاد داشته باشد، باید زرهای به خود ببندد که مانند الماس محکم و مقاوم باشد.
هوش مصنوعی: زمانی که نوبت به شمشیربازی میرسد، خطیبان (سخنرانان) را درگیر جنگ و دفاع میکند و در اینجا آنان را با شمشیری که در دست دارند، غافلگیر میکند.
هوش مصنوعی: جای پاهای شاپور بر روی زمین به قدری سنگین است که زمین از آن خسته و فرسوده میشود و سرعت حرکت او آنقدر زیاد است که تعارضی با حرکت آرام و تدریجی چرخ فلک ( زمان) ندارد.
هوش مصنوعی: سرنوشت و تقدیر با او به جنگ و ستیز است و مانند شمشیری که در میدان نبرد میچرخد، گاهی به سمت بالا و گاهی به سمت پایین میرود.
هوش مصنوعی: زیبایی او مانند زینتبخش میهمانی عید است و این زیبایی، هنری است که به زیباییاش افزوده شده است.
هوش مصنوعی: چون اقبال و بخت خوب او روشنی دارد، دل نیز به استقبال میآید و خوشحال است، زیرا هنگامی که بخت کسی خوب باشد، همه چیز به راستای او میرود.
هوش مصنوعی: با این زیبایی و جذابیت، آن که عالم را روشن میکند، همیشه در فکر عشق توست، چه در روز و چه در شب.
هوش مصنوعی: شخص با خیالی از معشوق (خسرو) در خواب روبرو شده و به همین دلیل عقل و فراستش از او رفته و گم شده است.
هوش مصنوعی: او نه مشروبات الکلی مینوشد و نه با کسی به معاشرت میپردازد، نه شبها میخوابد و نه روزها آرامش دارد.
هوش مصنوعی: شخصیت اصلی، به جز شیرین، دوست و همصحبتی نمیخواهد و نمیخواهد کسی عیش و لذت را با تلخی و غم همراه کند.
هوش مصنوعی: من برای خدمت به تو فرستاده شدم و تو میدانی که در گذشته چه کارهای خوبی و بدی برایت کردهام.
از این در: از این جنس، شبیه این
هوش مصنوعی: شیرینِ مدهوش (شیرینِ عاشق) از سخنهای شیرین آن شخص لذت میبرد و آن صحبتها را خوشتری نسبت به نوشیدنی میدانست.
نزدیک بود که صد بار از پای بیفتد اما با حیله و ترفند خود را سر پا نگه داشت. (بدان آمد: نزدیک بود، بهصنعت: با فن و ترفند)
هوش مصنوعی: شخصی به مردی باهوش و آگاه میگوید: در این زمان چه اقدامی باید کرد و تدبیر این مسئله چگونه است؟
هوش مصنوعی: شاپور به آن مرد گفت: ای کسی که مانند خورشید باعظمت و زیبا هستی، دلات آرام باشد و عمر طولانیای داشته باش.
هوش مصنوعی: بهتر است راز خود را به کسی نگوئی، زیرا فردا به شکار میروی و باید مراقب باشی.
هوش مصنوعی: همچون مردان سوار بر اسب شبدیز شو و به شکار برو، سپس از شکار فرار کن.
هوش مصنوعی: هیچکس نخواهد خواست که تو را به دنبال خود بکشد و همچنین نمیتوانی به شبدیز (اسب) سیاه دسترسی پیدا کنی.
هوش مصنوعی: ای تو مانند سیارهای که در آسمان میدرخشی، اگر بخواهی، من هم با شتاب و به سرعت به سمت تو میآیم.
هوش مصنوعی: خسرو انگشتری را به شاپور داد و به او گفت که این را بگیر و برو.
هوش مصنوعی: اگر در مسیر، شاه جدیدی را دیدی، او را به شاه جدیدی که شبیه به این ماه نو است، نشان بده.
هوش مصنوعی: اگر به سمند او (اسب او) نگاه کنی، میبینی که نعلهایش از طلاست و از سر تا پا، لباسش قرمز رنگ است.
هوش مصنوعی: سر و صورت و لباس و کمر این جوان، همه از سنگ قیمتی، یعنی لعل (یاقوت) است و حتی اسبش هم به رنگ لعل به نظر میرسد که نشاندهندهٔ زیبایی و ارزش اوست.
هوش مصنوعی: اگر از شهرهای مداین (شهر بزرگ و معتبر) راه را نپرسیدی، با شاهنشاه (خسرو) سخن نگو، بلکه از او سؤال کن که چگونه به راه بیابی.
هوش مصنوعی: وقتی که به دورترین نقطههای مداین (پایتخت ایران) برسی، با چشم خود گنجینهها و ثروتهای بیشماری را خواهی دید.
هوش مصنوعی: در سرزمین ملک، بوی خوش مشک مانند فرخار (مادهای خوشبو) وجود دارد و در میان آن، کنیزان زیادی هستند که این خوشبوئی را میافزایند.
هوش مصنوعی: به آن مشگی که بویی خوش دارد فرود بیا و انگشتر شاه را به کنیزان نشان بده.
هوش مصنوعی: در آن باغ مانند سرو آزاد و مستقل باش و مانند شاخهٔ میوهٔ تازه شاد و سرزنده باش.
هوش مصنوعی: زیبایی و جمال شاه را تماشا کن و وقتی این کار را کردی، خواهش و آرزوی خود را در نظر بگیر و بر اساس آن عمل کن.
هوش مصنوعی: اگر من همیشه با تو باشم مانند سایهای که با تاج همراه است، دیگر به این نصیحت احتیاجی نیست.
هوش مصنوعی: وقتی شاپور از سخن گفتن فارغ شد، چهرهاش در نور مه فرو رفت و در آن حال، نقشهای را در دل خود کشید.
هوش مصنوعی: شاپور از آن مکان رفت، اما جان و دلش پر از امید ماند و آن ماه (شیرین) را تنها مانند خورشید رها کرد.
هوش مصنوعی: آن مردان شگفتانگیز به سمت شیرین، دختر نرگس، شتابان رفتند و او را مانند ستاره پروین (پروین از ستارههای برجسته است) تحسین و ستایش کردند.
هوش مصنوعی: خسرو فرمان داد که ستارهها، به واسطهٔ تابش ماه روشن، از آن مکان به سرعت بیرون بیایند.
همانند کان گوهر (که گوهرجویان خاکش را میکَنند) بر کوه بتازند و با نعل اسبهای کوهپیکرشان خاکش را نرم و پراکنده کنند.
هوش مصنوعی: مهد دلنوازان را به جریان انداختند، مانند ماهی بسیار زیبا و خورشیدی درخشان.
هوش مصنوعی: سخنگویان، که به نظر میرسد به افرادی با توانایی در زبان و بیان اشاره دارد، همگی مسیر راست و درست را طی کردند تا به وطن خود برسند.
هوش مصنوعی: پس از رفتن آنان، دل شیرین برای مدتی آرامش یافت، اما هنوز در آن زنجیر عشق باقی مانده بود.
هوش مصنوعی: شبی در جهان که به خاطر آتش و دود فراوان، همه جا تاریک و غبارآلود شد و باعث خوابآلودگی مردم شد.
هوش مصنوعی: پرندگان سبز رنگ، در برابر خورشید قرار گرفتند و گلی را در میان درخت بید گذاشتند.
هوش مصنوعی: شیرین به بانو میگوید که فردا میخواهد به دشت خارج شود و در شکار مشغول گردد.
هوش مصنوعی: شیرین از خسرو میخواهد که فردا اجازه بدهد تا شبدیز (اسبش) را از بند آزاد کند.
هوش مصنوعی: میگوید که بر شبدیز مینشینم و به دشت میروم و در شب به سوی خدمت برمیگردم.
هوش مصنوعی: مهینبانو به او جواب داد که ای زیبای من، به جای اینکه روی مرکبی بنشینی، میتوانی از ملکها و سرزمینهای فراوان بهرهمند شوی.
هوش مصنوعی: به دلیل اینکه این اسب شبدیز رنگ شب دارد و به خاطر شب، در زمان حرکت بسیار تند و سریع است.
هوش مصنوعی: وقتی رعد با سرعت و شدت میزند و وقتی باد با force و تندی میوزد، درکی از قدرت و تأثیر آنها داریم.
هوش مصنوعی: مبادا به خاطر خشم و شتاب، در زیر آب آتش سوزاند.
هوش مصنوعی: اگر ناچار باشم بر او بنشینم، هیچ شبی زیباتر از ماه روشنی نیست که در آسمان میدرخشد.
هوش مصنوعی: لگام سرکش بودن و قدرت را بر او بگذار و او را تحت کنترل خود درآور، تا بتوانی او را به تمرین و مشقت برای پرورش توانمندیهایش واداری.
هوش مصنوعی: شخصی با چهره زیبا همچون گل، به خاک افتاد و زمین را بوسید و با احترام خدمت کرد و در این حال آرام گرفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.