گنجور

 
جهان ملک خاتون

آنکه هرگز نرود یک نفسی از یادم

نکند یک شبی از وصل رخش دلشادم

خاک راهش شدم از آتش دل در غم او

برد آب رخم و داد کنون بر بادم

مرغ زیرک بدم اندر همه دانش لیکن

از قضا بین که در این دام بلا افتادم

نفسی بر من و بر حال دلم کن نظری

که گذشت از فلک سفله بسی فریادم

بی رخت گل چه کنم در همه بستان جهان

بی قد و قامت رعنات چو سرو آزادم

دادم از وصل ندادی و نهادی داغی

بر دل ای دوست بگو چند کنی بیدادم