مستغرق بحر غم عشقیم نگارا
خود حال نپرسی که چه شد غرقهٔ ما را
ای دوست به فریاد دل خستهٔ ما رس
بفرست نوایی من بی برگ و نوا را
ای نور دو چشمم به غلط وعده وفا کن
تا چند تحمّل بتوان کرد جفا را
گویی تو که از دفتر ایام بشستند
در عهد تو ای جان و جهان نام وفا را
گر زانکه تو را میل من خسته نباشد
از لطف نظر کن به من خسته خدا را
بالای تو بالا نتوان گفت بلاییست
یارب تو بگردان ز دل خلق بلا را
سلطان جهانی و جهانست به کامت
بنواز زمانی ز سر لطف گدا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و اندوه عشق سخن میگوید و به معشوقش میگوید که چرا حال او را نمیپرسد، در حالی که غرق در درد و رنج است. او از دوستش درخواست کمک و همدردی میکند و از وعده وفای او میخواهد که به حقیقت بپیوندد. شاعر به صراحت از تحمل جفا و سختیهای ناشی از عدم وفای معشوقش گله میکند و امیدوار است که نظر لطف او به او خسته و رنجور بیفتد. در نهایت، شاعر او را سلطان خیال پردازی میکند و از او میخواهد که زمان کوتاهی به او محبت کند.
هوش مصنوعی: ما در دریای غم عشق غرق شدهایم، عزیزم. کاش کمی از حال و روز ما بپرسی که چه بر سرمان آمده است.
هوش مصنوعی: ای دوست، به فریاد دل خسته ما برس و صدایی برای من بفرست؛ من که بیبرگ و نوا هستم.
هوش مصنوعی: ای نور چشمانم، به اشتباه وعدهای را که نداشتهای دوباره تکرار کن؛ تا کی میتوان جفا و بیوفایی را تحمل کرد؟
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که تو در دورهی خود، جان و جهانی را که به یاد وعدهها و وفا باشد، از یاد بردی.
هوش مصنوعی: اگر تو به من محبتی نداشته باشی، دستکم از لطف خودت به من نگاه کن، ای خدای بزرگ.
هوش مصنوعی: عزیز من، تو آن چنان بلند مرتبهای هستی که هیچ کلامی نمیتواند به درستی وصف تو را بیان کند. ای خدایا، این درد و رنج را از دل مردم دور کن.
هوش مصنوعی: ای پادشاهی که تمام دنیا تحت فرمان توست، لحظهای با مهربانی و لطف خود، کسی را که در فقر و نیاز است نوازش کن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر راه بود بر سر کوی تو صبا را
در بندگیت عرضه کند قصه ما را
ما را بسرا پرده ی قربت که دهد راه
بر صدر سلاطین نتوان یافت گدا را
چون لاله عذاران چمن جلوه نمایند
[...]
ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را
هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس را
در موقف کون تو مفام اهل صفا را
لبیک زنان بر عرفات سر کویت
[...]
چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا را
در قبلهٔ خود آی، تا بپرستیم خدا را
چون غنچه کسی یافت هوای سر کویت
کاندر دل تنگش نبود راه هوا را
تو تازه بهاری و به سودای تو چون گل
[...]
رحمی بکن آخر به من خسته خدا را
از حد مبر آخر به دلم جور و جفا را
زین بیش نماندهست مرا طاقت هجران
آخر نظری کن به من از لطف، خدا را
یک شب ز سر لطف، تو بر وعده وفا کن
[...]
سیمین ذقنا سنگدلا لاله عذارا
خوش کن به نگاهی دل غم پرور ما را
این قالب فرسوده گر از کوی تو دور است
القلب علی بابک لیلا و نهارا
آزرده مبادا که شود آن تن نازک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.