گنجور

 
جهان ملک خاتون

بسیار بگفتم دل دیوانه ی خود را

پندم نکند گوش زهی خیره ی خود را

روی تو همی خواهم و خوبست مرا رأی

تدبیر ندارم چکنم طالع بد را

فریاد ز دست دل خودرأی بلاکش

الحق که به جانم شده دشمن دل خود را

مست است مدام از قدح شوق تو جانم

بر مست ملامت نرسد اهل خرد را

پروانه صفت پیش تو ای شمع جهان سوز

خواهم که بسوزم همگی جسم و جسد را

بلبل صفتم ناله هزارست ز شوقت

ای خار چو من کرده گل روی تو صد را

از دیده چنان سیل محبّت بگشایم

کز سینه ی دشمن ببرم زنگ حسد را

آن روز که در خاک تنم را بسپارند

بر یاد تو چون روضه کنم خاک لحد را

بر جان جهان داغم غم هجر تو تا کی

کم سوز دل سوخته، دارای صمد را

 
sunny dark_mode