گنجور

 
جهان ملک خاتون
 

اسباب جهان نیست میسّر دل ما را

آخر که کند حل به جهان مشکل ما را

بر درد دل خلق جهانی چو طبیبی

از لطف دوایی بکن آخر دل ما را

جانا مگر از روز نخستین بسرشتند

با مهر رخ خوب تو گویی گل ما را

از خاکم و از آب ولی آتش عشقت

بر بادِ جفا داد همه حاصل ما را

بودم به خیال آنکه نگردی ز وفایم

دیدی تو خیالات کج باطل ما را؟

مستغرق بحر غم ایام جفاییم

گویی که وجودی نبود ساحل ما را

در گوش دل آمد سحر از هاتف غیبم

کای دوست نکو دار تو آن واصل ما را