گنجور

 
جامی

سیمین ذقنا سنگدلا لاله عذارا

خوش کن به نگاهی دل غم پرور ما را

این قالب فرسوده گر از کوی تو دور است

القلب علی بابک لیلا و نهارا

آزرده مبادا که شود آن تن نازک

از بهر خدا چست مکن بند قبا را

من چون گذرم از سر کوی تو کز آنجا

یارای گذشتن نبود باد صبا را

خوش آنکه ز می مست شوی بی خبر افتی

پنهان ز تو من بوسه زنم آن کف پا را

گر هست چو مجمر نفسم گرم عجب نیست

اذ حبک قد اوقد فی قلبی نارا

جامی نکند جز هوس بزم تو لیکن

در حضرت سلطان که دهد بار گدا را

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode