گنجور

 
جهان ملک خاتون

چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکس

فریاد خوانم بر درت آخر به فریادم برس

آشفته ام چون موی تو بر آرزوی روی تو

سرگشته ام در کوی تو بر تو ندارم دست رس

گفتم ز لعلت خسته ام یک شربت آبی ده مرا

آمد به گوشم زان دو لب گفتا که ما را از تو بس

کشتی در افکن ای دل مسکین ببین در بحر غم

سیل فراقش را که چون بگرفت ما را پیش و پس

گرچه تویی فارغ ز ما ما را میسّر چون شود

دوری ز روی مهوشت ای نور دیده یک نفس

تا دل هوایی می برد در دیدن دیدار تو

این دیده ی مهجور را خوابش نیاید از هوس

در آرزوی روی چو گلبرگ تو در صبحدم

فریاد شوقی می زنم مانند بلبل در قفس

خالی ز عنبر کرده ای بر لعل جان بخشت یقین

شکّر فروشان لبت خالی نباشند از مگس

کردم جهانی در سرت سر کرده ای با ما گران

ظلمی چنین ای نازنین جایز ندارد هیچکس

 
sunny dark_mode