گنجور

 
فیاض لاهیجی

رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفس

من تنگ‌تر سازم نفس او تنگ‌تر سازد قفس

من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس

مردم من ای فریادرس، فریادرس، فریادرس

در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیه

در دیده می‌غلتد نگه در سینه می‌پیچد نفس

کس خود نمی‌داند کیم حیران چنین بهر چیم

من آنکه بودم خودنیم، چون من مبادا هیچ‌کس

من رهروی‌ام ناتوان وامانده‌ای از کاروان

افتاده دور از همرهان، گم کرده آواز جرس

آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریز

بسته است بر من در گریز این راه پیش آن راهِ پس

در وادی عشق و جنون در من نمی‌گیرد فسون

از خانه کی آید برون، ترسد اگر دزد از عسس!

هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بی‌نوا

با کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس

از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو می

کشتی تو ما را، تا به کی! فیّاض بس فیّاض بس

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای من غریب کوی تو از کوی تو بر من عسس

حیلت چه سازم تا مگر با تو برآرم یک نفس

گر من به کویت بگذرم بر آب و آتش بسترم

ترسم ز خصمت چون پرم گیتی بود بر من قفس

در جستنش روز و شبان گشتم قرین اندهان

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
سعدی

بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس

ور پایبندی همچو من فریاد می‌خوان از قفس

گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان

هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس

محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربان

[...]

جهان ملک خاتون

چون من ندارم جز تو کس جز تو ندارم هیچکس

فریاد خوانم بر درت آخر به فریادم برس

آشفته ام چون موی تو بر آرزوی روی تو

سرگشته ام در کوی تو بر تو ندارم دست رس

گفتم ز لعلت خسته ام یک شربت آبی ده مرا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
آشفتهٔ شیرازی

کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفس

یا در میان کاروان بی غلغله ماند جرس

پائی بدامان میکشم در دیده افغان میکشم

فریاد پنهان میکشم چون نیستم فریادرس

دیگر بیاد گلستان بیجا بود آه و فغان

[...]

حکیم سبزواری

در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوس

آری ندیده دیدهٔ شاهین کند صید مگس

نی سودی اندر پیشه‌ها نی حاصلی ز اندیشه‌ها

عشقی به روی کار بر حق سخن اینست و بس

ای دلبر بی‌مهر من بی مهر رویت ذره سان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه