گنجور

 
جهان ملک خاتون

ناامیدم مکن ز درگاهت

که چو من نیست بنده ی راهت

جان فدای رخ تو خواهم کرد

گر به خون منست دلخواهت

بر لب آمد ز روز هجرم جان

وز شب غم فزای تن کاهت

اعجمی عشق او ز غیب رسید

ور نه ای دل نبود آگاهت

گر بپرسد تو را ز درد فراق

بنما رنگ روی چون کاهت

ور نگیرد ز وصل دستت را

برسد هم به دامنش آهت

در جهان غم مخور که از سر صدق

جان صاحب دلانست همراهت