گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای جان و جهان توام پناهی

بر جمله جهان تو پادشاهی

بر عشق رخ تو مردم چشم

در دیده ی ما دهد گواهی

خون جگرم ز دیده پالود

معلوم شود ترا کماهی

شرحش نتوان که خود بگوید

خوناب دو چشم و رنگ کاهی

از ناله ما نرفت در خواب

دوش از غم هجر مرغ و ماهی

خواهم شب وصل تو نگارا

وز جور بکن هر آنچه خواهی

در جمله جهان رهست ما را

از ره مگذر چو مرد راهی