گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا ابروی تو بدلربائی

انگشت نمای چون هلال است

دارد ز جمال تو خجالت

خورشید که مظهر جمالست

ای از تو جهان حسن آباد

ایزد همه حسنها ترا داد

از عین کمال در امان باد

حسنت که بغایت کمال است

یک صبحدم ای نسیم خوشبوی

بگذر بسوی نگار و بر گوی

کز مویه تنم شدست چون موی

وز ناله زار همچو نال است

مائیم ز عشقت ای پریوش

با چشم و دلی پر آب و آتش

از هجر تو نیست زندگی خوش

باز آی که نوبت وصال است

دل کز تو صبور گشت یارا

دل نیست که هست سنگ خارا

گر هست ترا شکیب ما را

باری ز تو صابری محال است

گفتیم خیال چون تو ماهی

بینیم بخواب گاهگاهی

لیک از غم چون تو دلپناهی

خواب آیدم این هوس خیال است

گر ابن یمین ز عشق رویت

بر باد شود چو خاک کویت

بیرون نپرد ز دام مویت

مرغ دل او که بسته بال است