گنجور

 
جهان ملک خاتون

چه ساعتی بود آیا که آن چنان ماهی

درآید از در من بی رقیب ناگاهی

طناب خیمه غم بگسلد ز منزل هجر

زند به گلشن جانم ز وصل خرگاهی

امور ملک چه نقصان پذیرد ار شاهان

نظر به حال گدایان کنند گه گاهی

به جان دوست که گر جان به لب رسد در دل

نباشدم بجز از وصل دوست دلخواهی