گنجور

 
جهان ملک خاتون

ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی

گل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی

گویی که جمله چشم امیدم به راه تست

شاید گرم به گوشه چشمی نظر کنی

ما بینوا و مفلس و تو کیمیافروش

آخر چه باشد ار مس ما را به زر کنی

ما همچو خاک راه فتاده به کوی دوست

واجب کند که بر سر خاکی گذر کنی

ای ساقی مراد چه باشد اگر شبی

از جام وصل خویش مرا بی خبر کنی

مسکین دلا تو تا به کی آخر ز جور یار

جان را به پیش تیر فراقش سپر کنی

یا سر بر آستانهٔ مهرش بنه ز جان

یا آنکه این هوا ز سر دل به در کنی

واجب کند اگر نکند بعد ازین وفا

زان غمزه‌های شوخ جفاجو حذر کنی

ای دل اگر مراد همی خواهی از جهان

در کوی دوست دیده و دل جان سپر کنی

 
 
گوهر
سعدی

فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی

فیروز، روزِ آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد، بنده‌ای که بود در رکاب تو

خرم، ولایتی که تو آن جا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ

[...]

مجذوب تبریزی

خرم دلی که در همه حالش نظر کنی

آگه کسی که هم ز خودش بی‌خبر کنی

خوش‌حال بی‌دلی که به یک جام التفات

از خاطرش غم دو جهان را به در کنی

فیروز طالعی که به یک آه صبح‌گاه

[...]

فروغی بسطامی

در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی

شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی

خوش آن که از کمین به در آیی کمان به دست

وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی

شب گر به جای شمع نشینی میان جمع

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فروغی بسطامی
محیط قمی

چون شمع گر به بزم وفا ترک سرکنی

سر پیش عاشقان رخ دوست برکنی

اول قدم کزین تن خاکی برون نهی

در ملک جان به حضرت جانان گذر کنی

گیری اگر حجاب دوئیت زچشم دل

[...]

غروی اصفهانی

خواهی اگر بکوی حقیقت سفر کنی

باید ز شاهراه طریقت گذر کنی

گر بی رفیق پای نهی در طریق عشق

خود را یقین دچار هزاران خطر کنی

هرگز بطوف کعبۀ جانان نمی رسی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه