گنجور

 
فروغی بسطامی

در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی

شهری به یک مشاهده زیر و زبر کنی

خوش آن که از کمین به در آیی کمان به دست

وز تیر غمزه کار مرا مختصر کنی

شب گر به جای شمع نشینی میان جمع

پروانهٔ وجود مرا شعله‌ور کنی

آگه شوی ز خاک ریاضت‌کشان عشق

گر در بلای هجر شبی را سحر کنی

گر بنگری به چاه زنخدان خویشتن

یعقوب را ز یوسف خود با خبر کنی

بویت اگر به مجمع روحانیان رسد

آن جمع را ز موی خود آشفته‌تر کنی

مردند عاشقان ز نخستین نگاه تو

حاجت بدان نشد که نگاه دگر کنی

نبود عجب اگر به چنین چشمهای مست

آهنگ خون مردم صاحب نظر کنی

دیدی دلا که بر سر کوی پریوشان

نگذاشت آب دیده که خاکی به سر کنی

ناوک زنان بتان کمان کش ز چابکی

فرصت نمی‌دهند که جان را سپر کنی

گر کام خواهی از لب لعلش فروغیا

باید ز اشک دامن خود پر گهر کنی

 
 
 
زنده‌رود
سعدی

فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی

فیروز، روزِ آن که تو بر وی گذر کنی

آزاد، بنده‌ای که بود در رکاب تو

خرم، ولایتی که تو آن جا سفر کنی

دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ

[...]

جهان ملک خاتون

ای ماه اگر به گوشه گلشن نظر کنی

گل را ز حال بلبل بیدل خبر کنی

گویی که جمله چشم امیدم به راه تست

شاید گرم به گوشه چشمی نظر کنی

ما بینوا و مفلس و تو کیمیافروش

[...]

مجذوب تبریزی

خرم دلی که در همه حالش نظر کنی

آگه کسی که هم ز خودش بی‌خبر کنی

خوش‌حال بی‌دلی که به یک جام التفات

از خاطرش غم دو جهان را به در کنی

فیروز طالعی که به یک آه صبح‌گاه

[...]

فروغی بسطامی

گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذر کنی

هر گوشه محشر دگری جلوه‌گر کنی

کاش آن‌قدر به خواب رود چشم روزگار

تا یک نظر به مردم صاحب نظر کنی

جان در بهای بوسهٔ شیرین توان گرفت

[...]

محیط قمی

چون شمع گر به بزم وفا ترک سرکنی

سر پیش عاشقان رخ دوست برکنی

اول قدم کزین تن خاکی برون نهی

در ملک جان به حضرت جانان گذر کنی

گیری اگر حجاب دوئیت زچشم دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه