دیدم اندر گردش بازار عبداللّه را
این عجب نبود که در بازار بینم ماه را
مردمان آیند استهلال را بالای بام
من به زیر سقف دیدم روی عبداللّه را
یوسُفِ ثانی به بازار آمد ای نَفسِ عزیز
رو بخر او را و بر خوان اَکرِ می مَثواه را
هر که او را دید ماهذا بَشَر گوید همی
من درین گفته ستایش می کنم افواه را
ترسم این بازاریان از دیدن او بشکند
کاش تغییری دهد یک چند گردشگاه را
گم کند تاجر حساب ذرع و کاسب راه دخل
چون ببیند بر دُکان آن شمسۀ خرگاه را
ور بیفتد چشم زاهد بر رخش وقت نماز
لا اِله از گفته ساقط سازد اِلَا اللّه را
هر که او را دید راه خانۀ خود گم کند
بارها این قصه ثابت گشته این گمراه را
در زبانم لکنت آید چون کنم بر وی سلام
من که مفتون می کنم از صحبت خود شاه را
ای که گویی قصه از زلف پریشان دراز
رو ببین آن طرۀ فر خوردۀ کوتاه را
غبغبی دارد که دور از چشم بد بی اختیار
می کشد از سینۀ بیننده بیرون آه را
کوه نور است آن کفل در پشت آن دریای نور
راستی زیبد خزانۀ خسرو جم جاه را
هیچ کس آگه نخواهد شد ز کار عشق ما
مُغتَنَم دان صحبت این پیر کار آگاه را
گر تو عصمت خواه می باشم مَرَم از من که من
پاسبان عصمتم اطفال عصمت خواه را
من ز زلف مشک فامِ تو به بویی قانعم
سالها باشد که من بدرود گفتم باه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت شخصی به نام عبدالله میپردازد که در بازار دیده میشود. او با مقایسه عبدالله به ماه، از جذابیت بینظیر او صحبت میکند و اشاره میکند که دیدن او سبب گیجی و شگفتی دیگران میشود. شاعر بر این نکته تاکید میکند که ابروهای عبدالله به قدری جذاب است که تاجرها و زاهدان نیز از کار خود غافل میشوند. او همچنین بیان میکند که عشق به عبدالله باعث میشود انسانها مسیر خود را گم کنند و صدای دلنشینی از درون آنها خارج شود. در نهایت، شاعر به عاشقی خود اشاره کرده و ابراز میکند که به دلیل جذابیت عبدالله، هیچ کس از عشق آنها باخبر نخواهد شد و خود را پاسبان عصمت خویش میداند.
هوش مصنوعی: در بازار، عبداله را دیدم و این برای من چیز عجیبی نبود که در آنجا ماه را ببینم.
هوش مصنوعی: مردم برای تماشای هلال ماه به بالای بام من آمدهاند، من در زیر سقف، چهرهی عبداللّه را دیدم.
هوش مصنوعی: یک شخص با ارزش و بینظیر به بازار آمده است، ای روح عزیز، او را بخر و بر سفرهی خود جا بده.
هوش مصنوعی: هر کسی که او را ببیند، به او میگوید که این انسان مثل ماه است. من در این حرف، زبانها را ستایش میکنم.
هوش مصنوعی: میترسم که این بازرگانان به خاطر دیدن او دچار ترس و وحشت شوند. ای کاش او کمی در مکان اطرافش تغییراتی ایجاد کند.
هوش مصنوعی: تاجر حساب و کتاب کارش را فراموش میکند و کاسبان به فکر سود و درآمد خود هستند، وقتی که نور خورشید را بر فراز مغازه خود میبینند.
هوش مصنوعی: اگر چشمان زاهد به چهرهی معشوق بیفتد، در هنگام نماز آنچنان شیفته میشود که دیگر نمیتواند بگوید "لا اله" و تنها "الا الله" را بر زبان آورد.
هوش مصنوعی: هر کسی که او را ببیند، به راحتی مسیر خانهاش را فراموش میکند. این داستان بارها ثابت شده است که این گمراه، اثر عمیقی بر دیگران میگذارد.
هوش مصنوعی: وقتی میخواهم به او سلام کنم، زبانم بند میآید؛ زیرا صحبتهایم چنان جذاب است که حتی شاه هم تحت تأثیر قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که دربارهی زلفهای پریشان و بلند صحبت میکنی، به آن دسته موی کوتاه و فرفری نگاه کن.
هوش مصنوعی: دودی به وجود آمده که بدون اراده از سینهٔ بیننده خارج میشود و در دوردستها دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: کوه مانند نوری است که در پشت آن، دریایی از نور وجود دارد. این صفت در واقع به خزانهی قدرت و ثروت خسرو جم اشاره دارد که شایسته و مناسب اوست.
هوش مصنوعی: هیچکس از ماجرای عشق ما خبر نخواهد داشت، پس خوب است که با این پیر دانا صحبت کنیم.
هوش مصنوعی: اگر تو به دنبال پاکی و معصومیت هستی، من میخواهم دور شوم؛ زیرا من نگهبان معصومیت خودم و دیگران هستم که به دنبال پاکی هستند.
هوش مصنوعی: من از بوی زیبای زلف مشکی تو راضیام و سالهاست که با جدایی وداع کردهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
مرد نابینا ببیند بازیابد راه را
طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترا
دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را
پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترا
[...]
سال چون نو گشت فرزند نو آمد شاه را
شاه نیکو روی نیکوعهد نیکوخواه را
خواست یزدان تا ز نسل شاه بنماید به خلق
چون ملکشاه و چو طغرلشاه و سلطانشاه را
خواست دولت تا بود چون آفتاب و مشتری
[...]
شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را
ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را
نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را
چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را
چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را
[...]
در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
مرد نابینا ببیند باز یابد راه را
طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترا
دلبرا شاها ازین پنجاه بفکن آه را
پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترا
[...]
پاک کن ز آلایش و آرایش خود راه را
تا شوی سرهنگ عالی رتبت این درگاه را
جغدوار اندر خراب این جهان ماوی مگیر
تا شوی باز خشین مر دست شاهنشاه را
نفس تو دجال تست و روح تو عیسی تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.