گنجور

شمارهٔ ۴۳

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

از سوز دل مات همانا خبری نیست

کاین ناله شب های مرا خود سحری نیست

هستند تو را عاشق بسیار و لیکن

دل سوخته در عشق تو چون من دگری نیست

از بهر دوای دل پر درد ضعیفم

شیرین تر از آن لب به جهان گلشکری نیست

تا چشم خوش شوخ توام در نظر آمد

از چشم تو مقصود مرا جز نظری نیست

ای بی سیبی رفته به خشم از من مسکین

باز آی که در تن ز حیاتم اثری نیست

گویند رفیقان که برو بار دگر گیر

مشکل همه این است که چون اودگری نیست

خون شد جگر خسته همام از غم عشقت

و اکنون به غذا خوردن او جز جگری نیست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید