گنجور

 
همام تبریزی
 

مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین است

دهان من به حدیث لب تو شیرین است

به باغ می‌کشدم آرزوی دیدارت

چه جای برگ گل وارغوان و نسرین است

به وقت خنده نظر کرده‌ام به دندانت

هنوز چشم مرا روشنی ز پروین است

فدای مستی چشم تو باد هستی ما

اگر چه فتنه دنیی و آفت دین است

عجب مدار گر آب دو دیده گلگون شد

خیال روی تو در دیدۀ جهان‌بین است

مباش منکر تمکین من که هست مرا

شراب عشق تو در سر چه جای تمکین است

نظر بر آینه انداز تا شود معلوم

که عکس روی مهت را چه زیب و آیین است

اگر به روی تو رضوان نظر کند گوید

ملاحتی که بدیدیم در بهشت این است

ز وصف روی تو مشهور گشت شعر همام

برای نسبت حسنت سزای تحسین است